mobile menu icon
responsive search icon
پرتال پرشین پرشیا!
لوگوی سایت پرشین پرشیا
فرهنگ و هنر
فرهنگ و هنر > ادبیات ایران >هفت شهر عشق عطار نیشابوری
ادبیات ایران

هفت شهر عشق عطار نیشابوری

ادبیات ایران,هفت شهر عشق عطار

هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

مولوی نه در این یک بیت بلکه در جای جای آثار خود از عطار به نیکی یاد کرده و بی هیچ اغراقی او را می ستاید؛ چراکه شاید ارزش وجودی آثار خود را وام دار این شاعر و عارف بلندآوازه نیشابوری می داند. معروف است که بهاءالدین محمد –پدر مولوی- در مهاجرت خود، زمانی که از نیشابور می گذرد به ملاقات عطار رفته و عطار نسخه ای از کتاب «اسرار نامه» خود را به مولوی که در آن زمان خردسال بود می بخشد. هرچند که این داستان در منابع مهمی چون «مناقب العارفین افلاکی»، «رساله فریدون سپهسالار» و «ولدنامه» نیامده و به صحت صد در صد آن باید شک کرد اما با تمام تشابهات و تفاوت ها، بی شک مولوی نسخه اسرار نامه و دیگر آثار عطار را سرمشقی برای سرایش «مثنوی معنوی» و کتاب های دیگر خود قرار داده است.

هفت شهر عشق یا هفت وادی مراحلی است که سالک جهت سلوک معنوی باید آنها را طی کند.

عطار در کتاب زیبای خویش منطق‌الطیر آنها را اینگونه بیان می‌کند:
گفت ما را هفت وادی در ره است /چون گذشتی هفت وادی، درگه است
هست وادی طلب آغاز کار / وادی عشق است از آن پس، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت / پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک / پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک
هفتمین، وادی فقر است و فنا / بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی، روش گم گرددت  / گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول: طلب
چون فرو آیی به وادی طلب / پیشت آید هر زمانی صد تعب
چون نماند هیچ معلومت به دست / دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات / تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار / در دل تو یک طلب گردد هزار

وادی دوم: عشق
بعد ازین، وادی عشق آید پدید / غرق آتش شد، کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد / وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود / گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود
گر ترا آن چشم غیبی باز شد / با تو ذرات جهان هم‌راز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر/ عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را / مردم آزاده باید عشق را

وادی سوم: معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر/  معرفت را وادیی بی پا و سر
سیر هر کس تا کمال وی بود /  قرب هر کس حسب حال وی بود
معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست / این یکی محراب و آن بت یافت‌ست
چون بتابد آفتاب معرفت /  از سپهر این ره عالی‌صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش  / بازیابد در حقیقت صدر خویش

وادی چهارم: استغنا
بعد ازین، وادی استغنا بود /  نه درو دعوی و نه معنی بود
هفت دریا، یک شمر اینجا بود /  هفت اخگر، یک شرر اینجا بود
هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست / هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست
هست موری را هم اینجا ای عجب /  هر نفس صد پیل اجری بی سبب
تا کلاغی را شود پر حوصله /  کس نماند زنده، در صد قافله
گر درین دریا هزاران جان فتاد /  شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد

وادی پنجم: توحید
بعد از این وادی توحید آیدت  / منزل تفرید و تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان درکنند / جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی  / آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام / آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید ترا / زان یکی کان در عدد آید ترا
چون برون ست از احد وین از عدد /  از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان /  هر دو را کس هیچ ماند در میان
چون همه هیچی بود هیچ این همه /  کی بود دو اصل جز پیچ این همه

وادی ششم: حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت  / کار دایم درد و حسرت آیدت
مرد حیران چون رسد این جایگاه / در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچه زد توحید بر جانش رقم / جمله گم گردد ازو گم نیز هم
گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟ /  نیستی گویی که هستی یا نه‌ای
در میانی؟ یا برونی از میان؟  / بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟
فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟ / یا نهٔ هر دو توی یا نه توی
گوید اصلا می‌ندانم چیز من  / وان ندانم هم، ندانم نیز من
عاشقم، اما، ندانم بر کیم  / نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟
لیکن از عشقم ندارم آگهی / هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

وادی هفتم: فقر و فنا
بعد ازین وادی فقرست و فنا /  کی بود اینجا سخن گفتن روا؟
صد هزاران سایهٔ جاوید، تو  / گم شده بینی ز یک خورشید، تو
هر دو عالم نقش آن دریاست بس / هرکه گوید نیست این سوداست بس
هرکه در دریای کل گم‌بوده شد /  دایما گم‌بودهٔ آسوده شد
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟ /  لاجرم دیگر قدم را کس نبود
عود و هیزم چون به آتش در شوند / هر دو بر یک جای خاکستر شودند
این به صورت هر دو یکسان باشدت  / در صفت فرق فراوان باشدت
گر، پلیدی گم شود در بحر کل  / در صفات خود فروماند به ذل
لیک اگر، پاکی درین دریا بود /  او چو نبود در میان زیبا بود
نبود او و او بود، چون باشد این؟  / از خیال عقل بیرون باشد این

گردآوری و تنظیم:گروه فرهنگ و هنر پرشین پرشیا
www.persianpersia.com/artandculture

منبع:پرشین پرشیا

Sunday 16th of April 2017 11:29:52_______۱۳۹۶-فروردين-۲۷

مروری بر دیگر مطالب 'ادبیات ایران'



تازه های ادبیات ایران