mobile menu icon
responsive search icon
منوی پرتال پرشین پرشیا
لوگوی سایت پرشین پرشیا
فرهنگ و هنر
فرهنگ و هنر > فلسفه و اندیشه >فلسفه دیوید هیوم-آثار دیوید هیوم-دیوید هیوم چه میگوید؟

فلسفه دیوید هیوم-آثار دیوید هیوم-دیوید هیوم چه میگوید؟

بخش:فلسفه و اندیشه

دیوی هيوم


جان پاسمور:
پروفسور جان پاسمور، استاد دانشگاه ملي استراليا، و نويسندة يكي از بهترين كتابها دربارة هيوم به نام «مقاصد هيوم»[1]

 


مقدمه
صدها تاريخ فلسفه با دامنه‌هاي گوناگون و از زواياي مختلف به بسياري از زبانها وجود دارد كه چند مجلد انگشت‌شمار از آنها به فارسي ترجمه شده است. اما نوشتار حاضر در واقع برداشتي از كتاب «فلاسفة بزرگ» نوشتة براين مگي و ترجمة آقاي عزت‌الله فولادوند است.آنچه اين كتاب را ممتاز مي‌كند در واقع كيفيت اراية مطلب است. براين مگي در بارة هر فيلسوف با يكي از فيلسوفان معاصر صحبت مي‌كند كه در جامعة علمي و دانشگاهي غرب متخصص موضوع بحث، شناخته شده است. بنابراين مطلب از دو نظر جالب توجه است. هم فيلسوفي كه بحث دربارة اوست و هم كسي كه راجع به او سخن مي‌گويد. مثلاً ما نه تنها مي‌خواهيم بدانيم كه دكارت و هيوم و كانت و شوپنهاور و راسل و ويتگنشتاين چه انديشيده‌اند و به چه جهت چنين نامي در جهان دارند، بلكه كنجكاويم بدانيم كه چهره‌هاي سرشناسي در فلسفة معاصر چون برنارد ويليامز و جان پاسمور و وارناك و كاپلستن و اير و سرل دربارة آنان چه مي‌گويند.

 


براين مگي در سال 1930 در لندن به دنيا آمد. در جواني در آكسفورد تحصيل كرد و از آن دانشگاه، هم در رشتة تاريخ و هم در فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد با درجة ممتاز فارغ‌التحصيل شد. مدتي در دانشگاه بزرگ ييل در امريكا درس مي‌داد. سپس به طور مستقل به نويسندگي پرداخت. در 1975 به جهان دانشگاهي بازگشت و در كالج معروف بيليول در آكسفورد آغاز به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي كالج ال‌سولز در همان دانشگاه برگزيده شد.

 

در سراسر اين سالها در راديو و تلويزيون برنامه‌هاي علمي و فلسفي داشت و در روزنامه‌هاي بزرگ، از جمله «تايمز» و «گاردين» پيوسته مقاله مي‌نوشت و تماس خود را در عين حال با رويدادها و تحولات دنيا حفظ مي‌كرد. در سال 1979 به پاس خدماتي كه در راه ترويج انديشه‌هاي متفكران بزرگ تاريخ و روشن كردن اذهان همگان كرده بود به دريافت نشان مفتخر شد. مگي از 1984 پژوهشگر ارشد در تاريخ انديشه‌ها در دانشگاه لندن بوده‌ است و همچنان به تأليف كتابهاي سودمند و اشاعة افكار فلسفي ادامه مي‌داده است. كتابهاي متعدد او از جمله «فلسفة امروز بريتانيا» و «پوپر» و «بزرگان جهان انديشه» و «فلسفة شوپنهاور»، تاكنون به بيست زبان ترجمه شده است.

 


چيزي كه شايد مگي را در صحنة فلسفة معاصر به شارحي كم‌نظير مبدل كرده است، قدرت او براي باز نمودن و بازگفتن انديشه‌هاي غامض به زباني روان و دل‌انگيز، بدون فدا كردن ظرافتها و نازك‌كاريهاي افكار بزرگان است. كساني كه كتاب ديگر او را به نام «پوپر» (به ترجمة شادروان منوچهر بزرگمهر) خوانده‌اند به يقين با اين صفت در او آشنايي دارند[2].

 


به نكتة بالا رواني و زيبايي ترجمة آقاي فولادوند را نيز بيفزاييد تا انگيزة ما را در انتخاب اين متن دريابيد. البته به جهات متعددي متن كتاب حاضر را كمي تغيير داده‌ايم. از جملة آن تغييرات آن است كه اين كتاب به صورت گفتگوي ميان مگي و مخاطبانش بوده است و ما آن را از اين شكل درآورده و به نوشتاري يكدست تبديل كرده‌ايم. دومين تغيير آن است كه در موارد متعددي عبارت كتاب گوياي مطلب نبوده است كه با تغيير آن عبارات تلاش شده است كه بدون تغيير فحواي كلام همان مطلب با عبارتي گوياتر بيان شود. تغيير سوم كه شايد از بقية تغييرات اهميت بيشتري داشته آن است كه در موارد متعددي اشكالاتي در مورد نظريات مطرح شده در كتاب به نظر مي‌رسيده‌ است كه آنها را در پاورقي با حرف اختصاري «س» تذكر داده‌ايم.
در ضمن در پايان هر فصل عبارتي با عنوان «بيشتر بدانيم» آمده است. اين عبارت شما را به صفحة ديگري منتقل مي‌كند كه مطالب تخصصي‌تري در رابطه با همان فصل آمده است. نكتة ديگر آن كه از برخي از فلاسفة مهم در كتاب مگي بحث نشده است كه مقالاتي را در اين متن به آنها اختصاص داده‌ايم.
به اين ترتيب شايد بتوان متن حاضر را كتاب مستقلي در فلسفة غرب دانست.
محمد سادات منصوري

 


دیوید هيوم
ديويد هيوم را كه اصلاً اسكاتلندي بود نه انگليسي و در 1711 در ادينبورو به دنيا آمد، اغلب بزرگترين فيلسوفي مي‌دانند كه آثارش را به زبان انگليسي نوشته است. هيوم بعضي از بهترين آثارش را هنگامي نوشت كه هنوز بسيار جوان بود. در حدود هجده سالگي نوعي مكاشفه عقلي برايش دست داد و هشت سال بعد را صرف نوشتن كتابي پر حجم و انقلابي به نام «رساله دربارة طبيعت انساني»[3] كرد كه با اقبال ناچيز و درك حتي ناچيزتري روبرو شد و به گفتة خودش، «مرده از چاپخانه متولد شد».

 

بنابراين، در سنين بين سي و چهل، در صدد برآمد دوباره آن را به صورتي مردم پسندتر بنويسد. نتيجة اين كار، دو مجلد كوچكتر بود: يكي «تحقيق دربارة فهم انساني»[4] و ديگري «تحقيق در مبادي اخلاق»[5]. اما اقبال عمومي به اين دو كتاب هم بهتر از كتاب اصلي نبود و به همين دليل هيوم به ظاهر به فلسفه پشت كرد. در سنين بين چهل و پنجاه، كتابي در زمينه تاريخ بريتانيا نوشت كه تا يك صد سال بعد همچنان مقبول و مورد استناد بود و به اين جهت در كتب مرجع گاهي او را مورخ معرفي مي‌كنند.

 

هيوم در زمان حيات همچنين به عنوان اقتصاددان شهرتي به هم رساند و نظرياتش دربارة پول حتي اخيراً دوباره جلب توجه كرده است. از اين گذشته، در امور دولتي هم بيكار نبود. در جنگ جانشيني اتريش[6]در دو لشگركشي به عنوان افسر ستاد خدمت كرد و دو سال، در سنين متجاوز از پنجاه، دبير سفارت بريتانيا در پاريس و بعد معاون وزارت خارجه بود.

 


هيوم در بسياري محافل مختلف آمد و رفت داشت و همه جا به علت خوش طينتي و نبوغش محبوب بود. چنان استعداد كميابي براي دوستي داشت كه چيزي نمانده بود در امر محال جلب رفاقت فيلسوف فرانسوي هم‌عصرش، ژان ژاك روسو، موفق شود. روسو حتي زماني قصد داشت به دليل وجود هيوم، در انگلستان زندگي كند. در فرانسه، هيوم به le bon David [ديويد مهربان] معروف بود و در شهر زادگاهش، ادينبورو، از آن زمان تا كنون هنوز خياباني كه در آن زندگي مي‌كرده، به اسم او «خيابان ديويد قديس»[7]خوانده مي‌شود. با توجه به چنين لقبي، شايد اين يكي از بازيهاي روزگار بود كه هيوم در آن ايام پنهاني سرگرم نوشتن آخرين شاهكار فلسفي خود، يعني نقدي بر دين طبيعي يا فطري بود كه تا پيش از مرگش كسي از آن خبر نداشت.

 

هيوم در 1776 در گذشت و كتابش به نام، «چندگفت و شنود دربارة دين طبيعي»[8]، كه به عقيده بعضي بهترين كار اوست، در 1779 به چاپ رسيد.

 


هيوم شخصيتي بي اندازه جذاب و دلنشين دارد، ولي همچنين بايد او را عاملي در شكوفندگي بزرگ حيات فكري و عقلي ادينبورو در قرن هجدهم بدانيم كه امروز از آن به نام «نهضت روشنگري دراسكاتلند» ياد مي كنيم، نهضتي كه بزرگترين فيلسوف و بزرگترين اقتصاددان و بزرگترين زندگينامه‌نويس انگليسي زبان، يعني به ترتيب، ديويد هيوم و آدام اسميت[9] و جيمز بازول[10]را به وجود آورد. اين سه تن همه يكديگر را مي شناختند. آدام اسميت يكي از صميمي‌ترين دوستان هيوم و سخت تحت تأثير او بود. بازول در نظر داشت زندگينامة هيوم را بنويسد، اما افسوس كه هرگز موفق به اين كار نشد.

 


هيوم دو سه بار خلاصه‌اي از فلسفة خودش تهيه كرد و هر دفعه عليت را محور تأكيد قرار داد، يعني مسألة اين كه وقتي مي‌گوييم فلان وضع علت وضع ديگر است يا وضع ديگري را ايجاد مي‌كند، مقصودمان چسيت؟ اين مسأله بيش از آن كه افراد ناآشنا با فلسفه خيال مي‌كنند مهم و جالب توجه است. چون آنچه به ظاهر سرتاسر دنيايي را كه مي‌شناسيم به هم پيوند مي‌دهد، رابطة علت و معلول است. پيداست كه هيوم آنچه را مي‌خواسته در اين باره بگويد شالود فلسفةخودش تلقي مي‌كرده در واقع حتي تا امروز همين، بيش از هر چيز ماية شهرتش بوده است.

 


شايد اگر مثال ملموسي بزنيم بهتر به فهم مطلب كمك كند. پسرك كوچك و فوق العاده باهوشي را مجسم كنيد كه پدرش و مادرش هميشه اسباب‌بازيهاي نرم و پنبه‌اي به او داده‌اند. هر وقت او هر كدام از اين اسباب بازيها را از تختش روي زمين انداخته، اسباب بازي با صداي نرمي به زمين افتاده است. روزي دايي بچه يك توپ لاستيكي به او مي‌دهد. بچه توپ را خوب از هر طرف وارسي مي‌كند: بو مي‌كند، مزه مي‌كند، دست مي زند و بعد مي‌اندازد به زمين. اما با وجود همة وارسيهاي دقيقي كه كرده، ممكن نيست بداند كه توپ، برخلاف تمام اسباب بازيهاي ديگرش، وقتي به زمين مي‌خورد بلند مي‌شود. اين مثال، شاهد اولين نكتة منظور نظر هيوم است. هيوم دائماً تكرار مي‌كند كه به صرف وارسي چيزي هرگز ممكن نيست بدانيم كه چه آثار يا معلولهايي مي‌تواند ايجاد كند و فقط در نتيجة تجربه ممكن است پيامدهايش را تعيين كنيم.

 


حالا در نظر بگيريد كه دايي بچه مواظب است و مي خواهد ببيند خواهرزاده‌اش چه‌طور با توپي كه هديه گرفته بازي مي‌كند. وقتي مي‌بيند توپ به زمين مي‌افتد انتظار بلند شدنش را دارد اگر از او بپرسيد توپ به چه علت بلند مي شود، جواب خواهد داد: «خواهرزاده‌ام توپ را به زمين انداخت.» يا اگر بخواهد سؤال ما را به نحوي كلي‌تر تعبير كند، ممكن است بگويد: «هر توپ لاستيكي با قدرت بلند شدنش، رابطه‌اي ضروري وجود دارد.» توجه داشته باشيد كه حرف هيوم را من در دهن دايي بچه گذاشته‌ام ولي بيان آن در قالب اصطلاحات روزانه هم آسان است.

 

دايي ممكن است بگويد خواهرزاده‌اش توپ را وادار به بلند شدن كرد و يكي از خصوصيات هر توپ لاستيكي اين است كه وقتي به زمين خورد، برمي‌گردد و بايد برگردد. ولي اين تغيير اصطلاح تأثيري در استدلال هيوم ندارد.
بعد هيوم سؤال عميقي مي‌كند و مي‌پرسد دايي چه تجربه‌اي دارد كه خواهرزاده‌اش ندارد؟ دايي از بعضي مفاهيم كلي مثل «علت» و «قدرت» و «رابطة ضروري» استفاده مي‌كند كه اگر صرفاً مشتي الفاظ ميان تهي نباشد بايد به نحوي دلالت بر تجربه بكند. آن تجربه در مورد فعلي چيست؟ تجربة دايي از چه جهت با تجربة خواهرزاده تفاوت مي‌كند؟

 


تفاوت بنا به استدلال هيوم تنها در يك چيز است. دايي برخلاف خواهر زاده، توانسته در موارد بسيار متعدد مشاهده كند كه اول هر توپ لاستيكي به زمين مي‌خورد و بعد برمي‌گردد و، تا آنجا كه او تجربه كرده، حتي يك مورد هم نبوده كه توپ به سطح سفتي بخورد و بر نگردد يا برگردد بدون اين كه اول بيفتد يا پرتاب شود. به اصطلاح هيوم، بين افتادن توپ و بلند شدنش «اقتران دائم»[11] وجود داشته.

 


تا اينجا حرفي نيست. به نظر مي‌رسد بين تجربيات دايي و خواهرزاده تفاوتي پيدا كرده باشيم. ولي بعد هيوم سؤال ديگري مي‌كند و مي‌پرسد اين تفاوت تجربه چگونه موجد مفاهيمي مثل «علت» و «قدرت» و «رابطة ضروري» مي‌شود؟ بدون شك، دايي بارها و بارها ديده است كه توپي كه مي‌افتد بلند مي‌شود. در حالي كه خواهرزاده‌اش فقط يك بار ديده است كه چنين اتفاقي مي‌افتد.

 

با اين همه، دايي چيزي نديده كه خواهرزاده‌اش نديده باشد: منتها همان دو تجربة پياپي را بيشتر حاصل كرده‌است. دايي و خواهرزاده هر دو مشاهده مي‌كنند كه توپي مي‌افتد و بعد بلند مي‌شود، همين و بس. اما دايي معتقد است كه بين افتادن و بلند شدن توپ، رابطه‌اي ضروري وجود دارد. اين رابطة ضروري يقيناً چيزي نيست كه او مشاهده كرده باشد. تجربه يا مشاهدة او، جز اين كه به دفعات تكرار شده، عيناً مانند تجربة خواهرزاده‌اش بوده است پس تصور اين رابطه ضروري يا پيوند علّي اگر هرگز مستقيماً مشهود نشده، از كجا مي‌آيد؟

 


پاسخ هيوم اين است كه مشاهدة ترتيب و توالي يكسان رويدادها به دفعات بيشمار، هيچ چيز را كه همان بار اول مشاهده نكرده باشيم (يعني يك پيوند علّي) نمايان نمي‌كند، ولي به نحو مخصوصي در كاركرد ذهن ما تأثير مي گذارد و در ما اين عادت را ايجاد مي‌كند كه وقتي توپ لاستيكي به زمين خورد، منتظر بلند شدنش باشيم. اعتقاد به اين كه Aعلت B است يا بين Aو B رابطه‌اي ضروري وجود دارد يا A وادار مي كند كه Bاتفاق بيافتد، در واقع فقط به اين معناست كه ذهن ما طوري ساخته شده كه چون به تجربه ديده‌ايم كه A هميشه با Bاقتران داشته، وقتي به چيزي از نوع A برخورد مي‌كنيم انتظار داريم چيزي از نوع B به دنبالش بيايد و وقتي به چيزي از نوع B بر مي‌خوريم فرض مي‌كنيم كه مسبوق به چيزي از نوع A است. تجربه ما موجد اين عادت انتظار در ماست. تصور ما از رابطة ضروري ناشي از آگاهي ما به اين عادت است. ولي بعد اشتباهاً آن را به دنياي دور و برمان تعميم مي‌دهيم و به جاي اين كه احساس كنيم به فلان نتيجه‌گيري رانده مي‌شويم، به خطا خيال مي‌كنيم كه موفق به درك رابطه‌اي ضروري در دنيا شده‌ايم.

 


معنا و اهميت اين مطلب آنچنان بنيادي است كه ميل دارم لحظه‌اي بيشتر به آن بپردازيم. ظاهراً نزد ما محال است كه بدون تصور رابطه‌اي علّي بين رويدادها، هيچ گونه برداشتي از نظم و ترتيب در جهان حاصل كنيم. ولي وقتي به طور جدي اين تصور را دنبال مي‌كنيم، پي مي‌بريم كه رابطة علّي نه چيزي است كه هرگز مشاهده كرده‌باشيم و نه چيزي است كه اصولاً بتوانيم مشاهده كنيم. ممكن است بگوييم كه رويداد Aعلت رويداد B است؛ اما همينكه دقيق مي شويم، مي‌بينيم كه آنچه في الواقع مشاهده مي كنيم رويداد B است كه به دنبال رويداد A مي‌آيد.

 

چيز سومي به اسم پيوند علّي بين اين دوتا نيست كه مشاهده كنيم. فايده ندارد كه كسي بگويد: «مي‌دانيم كه رويداد Aعلت رويداد B است زيرا B بدون استثناء به دنبال A مي‌آيد» روز هميشه و بدون استثنا در پي شب مي‌آيد و شب هم هميشه و بدون استثنا به دنبال روز؛ اما هيچ كدام علت ديگري نيست. اقتران استثنا ناپذير تنها چيزي است كه مشاهده مي‌كنيم ولي با رابطة علّي تفاوت دارد.

 

ممكن است صرفا بر سبيل تصادف، هر بار كه من سرفه مي كنم شما عطسه كنيد. اما به اين دليل نمي‌شود گفت كه سرفه‌هاي من علت عطسه‌هاي شماست. پس مي‌رسيم به اين كه از طرفي مفهوم علت محور برداشت ما از جهان و فهم ما از تجربه‌هاي خودمان است و به هيچ وجه نمي‌توانيم از آن صرف نظر كنيم و، از طرف ديگر، قادر نيستيم صحت و اعتبار اين مفهوم را بر مبناي مشاهده يا تجربه ثابت كنيم.

 

بر پاية منطق هم به هيچ راه قادر به چنين كاري نيستيم چون علت مفهومي تجربي است نه از مفاهيم منطقي. مفهوم علت مي‌خواهد چگونگي ارتباط رويدادهاي مادي مشخص را در جهان واقعي و خارجي بيان كند، ولي خودش نه بر اساس مشاهدة جهان بدست مي‌آيد و نه به آن وسيله صحت و اعتبارش قابل اثبات است. اين مطلبي است عميقاً اسرارآميز كه هيوم توجه ما را به آن جلب كرده، و با اين كار انگشت روي مسأله‌اي گذاشته كه هنوز به نحوي كه عموماً قابل قبول باشد حل نشده است[12].

 


خيلي از فلاسفه خواسته‌اند به ايراد هيوم پاسخ بدهند، منتها اغلب به دلايلي متشبث شده‌اند كه خود هيوم قبلاً آن دلايل را در رساله‌اش سنجيده و رد كرده است. به عنوان نمونه، بعضي استدلال كرده‌اند كه همين كه ببينيم توپ لاستيكي وقتي به زمين خورد بلند مي شود (يا لااقل بعد از اين كه چند بار چنين رويدادي را ببينيم) مي‌دانيم كه انداختن توپ هميشه سبب بلند شدنش مي‌شود و اين به دليل يكنواختي يا يكساني طبيعت است.

 

ولي كسي كه مي‌گويد طبيعت يكنواخت است، يا همه جا يكي است مقصوش چيست؟ آيا غير از اين است كه همان علت هميشه همان معلول را پديد مي‌آورد؟ ولي هيوم درست در همين ترديد كرده است كه ما به چنين چيزي علم داشته باشيم. استدلال او اين است كه قول به اين كه چون طبيعت يكنواخت است پس همان علت هميشه بايد همان معلول را داشته باشد چون همان علت بايد همان معلول را داشته باشد اين حرف مطلقاً ما را به جايي نمي‌رساند. به عبارت ديگر، كسي كه بخواهد رابطه علت و معلول را بر مبناي يكنواختي طبيعت تبيين كند، پنهاني آنچه را بايد ثابت كند مسلم فرض كرده است.

 

هيوم اگر بود اضافه مي‌كرد كه اين هم بهبودي در قضايا ايجاد نمي‌كند كه منتقدان تخفيفي در مدعايشان بدهند و استدلال كنند كه تجربة گذشته ما دست كم اين احتمال قوي را بوجود مي‌آورد كه در آينده هم مثل گذشته، همچنان هر توپ لاستيكي وقتي به زمين خورد، دوباره بلند شود. حرف هيوم اين است كه احكام مبين احتمال، اساسشان هميشه اعتقاد ما به يكنواختي‌هاست. فرض كنيد كسي به بيماري سختي مبتلا باشد و ما بگوييم كه احتمالاً پيش از پايان سال خواهد مرد. ما به اين دليل چنين حكمي مي‌كنيم كه معمولا در گذشته افرادي كه به اين بيماري دچار بوده‌اند، به فاصلة نسبتاً كوتاهي مرده‌اند. در حالي كه ميزان مرگ و مير ناشي از اين بيماري ممكن است در آينده تغيير كند.

 

در اين مورد هم مثل هر مورد ديگر، تجربة ما ثابت نمي‌كند كه تجربة آينده چه طور خواهد بود و نشان نمي‌دهد كه باز هم احتمال خواهد داشت كه اين بيماري به مرگ منتهي شود. مثلاً براي اين كه شاهدي بر نكتة مورد نظر هيوم بياوريم، ممكن است يك كشف تازة پزشكي اين گونه مرگ و مير را نامحتمل كند[13].

 


او همين گونه دلايل را كه در مورد مسألة عليت آورده، در مورد مسألة بنيادي ديگري (يعني وجود و دوام نفس يا «خود») هم مي‌آورد و مي‌گويد گرچه هر يك از ما مسلم مي‌گيريم كه نفس يا «خود»ي داريم و اين «خود» دوام و پيوستگي دارد، عملاً نمي‌توانيم با مشاهده يا تجربه معين كنيم كه اين خود كجاست. وقتي به درونمان رجوع مي‌كنيم، آنچه به آن بر مي خوريم مشتي انديشه و احساس و خاطره و عاطفه و مانند اينهاست و هرگز با موجود ديگري به اسم «خود» مواجه نمي‌شويم كه صاحب آن انديشه‌ها و احساسات و امثال آنها باشد.

 

وقتي انسان وادار به توجه به اين نكته مي‌شود، تعجب مي‌كند و بلكه يكه مي‌خورد. اما بايد اضافه كرد كه هيوم به هيچ وجه از نظريه خودش درباره هويت شخصي راضي نبود، و نه تنها به صراحت اين مطلب را گوشزد مي‌كرد، بلكه در نوشته‌هاي بعدي هم دوباره به آن برنگشت. همان طور كه اشاره شد، او هر وقت در صدد نوشتن خلاصه‌اي از فلسفه‌اش بر مي‌آمد، نظريه‌اي را كه راجع به عليت داشت مورد تأكيد خاص قرار مي‌داد.

 

در آن مورد، از كاري كه كرده بود راضي بود و احساس مي‌كرد به مقصود رسيده و نشان داده كه در نحوة كار كرد ذهن ما كيفيت مخصوصي وجود دارد كه ما را وادار مي‌كند كه معتقد شويم كه بعضي امور با امور ديگر ضرورتاً مرتبط‌اند، در حالي كه همة تجربه‌هاي ما از ادراكات منفصل بدست مي‌آيد و هرگز هيچ تجربة مستقيمي نزدمان از هيچ‌گونه پيوند علّي حاصل نمي‌شود.

 


او همچنين امكان پيدا كرد با استفاده از شيوه‌اي مشابه تبيين كند كه چرا ما به ادامة وجود اشياء مادي و هويت ثابت و پايدارشان اعتقاد داريم به رغم اين كه هر وقت چشمانمان را دوباره باز مي‌كنيم، آنچه مي‌بينيم به قدري شبيه آن چيزي است كه پيش از بستن چشمهايمان ديده‌ايم كه مثل اين است كه در تمام مدت چشمانمان باز بوده است. اين موجب مي شود كه فريب قوة تخيلمان را بخوريم و آنچه را در واقع سلسله‌اي از تجربه‌هاي بسيار مشابه است با تجربة حقيقي هويت يا اينهماني اشتباه كنيم.

 


باز به همين روش، هيوم امكان پيدا كرد تبيين كند كه چرا ما به هويت مداوم ديگران معتقديم [و عقيده داريم هر كس همان كسي است كه قبلا بوده است]. البته اين هم يكي ازمصاديق خاص اعتقاد ما به هويت مداوم اشياء مادي است. من شما را ديروز ديده‌ام و امروز هم دوباره مي‌بينم. امروز هم شما تقريباً همان طور به نظر مي‌رسيد كه ديروز به نظر مي‌رسيديد، يعني به قدري همان‌طور كه مثل اين است كه در ظرف بيست و چهار ساعت گذشته مداوماً شما را ديده‌ام. جاي شگفتي نيست اگر من شمارا همان شخصي مي‌گيرم كه ديروز ديده‌ام و مسلم مي‌دانم كه در مدتي كه شما را نديده‌ام به هستي ادامه مي‌داده‌ايد، ولو بين ادراكاتي كه واقعا به حس از شما داشته‌ام از نظر زمان و مكان فاصله افتاده باشد. و ديشب شما را در منزلتان ديده باشم و امروز در جاي ديگر.

 


اما فرض كنيد دربارة هويت خودم نگران شوم و اين كه چرا معتقدم همان شخصي هستم كه ديروز بودم، هيوم مي‌گويد وقتي با نگاه كردن به درون ذهن خودم به جستجوي هويتم بر مي‌آيم، تنها چيزي كه پيدا مي‌كنم ادراكي زودگذر است و نه هرگز هيچ گونه خود ثابت و پايدار. پس چرا معتقد هستم كه همان شخصي هستم كه ديروز بودم و نوعي «من» ثابت و پايدار وجود دارد؟ ممكن است كسي بگويد قضيه از اين قرار است كه ادراكات امروز من به قدري شبيه ادراكات ديروزم است كه شباهت شديد را با هويت يا اينهماني مطلق اشتباه مي‌گيرم. ولي كسي كه چنين چيزي بگويد فرض را بر اين قرار داده كه «من» ثابتي هست كه به اشتباه بيفتد، در حالي كه مسأله مورد اختلاف درست در همين است كه چرا من معتقدم چنين مني وجود دارد.

 

بنابراين، به نظر مي‌رسد كه فنون و شيوه‌هاي معمول هيوم ديگر دراين نقطه كارگر نيست. هيوم عميقا از اين امر پريشان بود چون به اقرار خودش از اين فرض شروع كرده بود كه تا وقتي از ذهن و كاركرد ذهن صحبت كند، به هيچ گونه تناقض ناشي از شكاكيت بر نخواهد خورد و گرفتاريهاي عقلي فقط از وقتي شروع خواهد شد كه بخواهد از حيطة ذهن خودش بيرون برود و به سنجش ماهيت دنياي خارج و مناسبات موجود در آن بپردازد. ولي حالا مي‌بيند حتي براي ارائة شرح قانع كننده‌اي دربارة خود ذهن هم به مسايل حل نشدني بر مي خورد.

 


اشتراك استدلالهاي هيوم راجع به عليت و «خود» اين است كه در هر دو مي‌گويد ما اين جا مفهومي داريم كه محصول تجربه است و مفروض و مسلم شمرده مي‌شود و بنا به فرض، بايد چگونگي واقعي چيز خاصي را در دنياي واقعي تشريح كند. چون اين طور است حالا بياييد آن تجربه يا مشاهده را پيدا كنيم كه نشان مي دهد امور در اين دنيا چگونه است و شالودة آن مفهوم تجربي را تشكيل مي‌دهد.

 

اما در هر دو مورد مي‌بينيم كه وقتي به جستجوي شالودة تجربي آن مفهوم مي‌رويم، با كمال شگفتي ملاحظه مي كنيم كه چنين چيزي وجود ندارد. يكي از هدفهاي هيوم به ظاهر اين است كه او مي خواهد تفكر ما را درباره جهان با واقعيات محصول مشاهده و تجربه سازگار كند و به عبارت ديگر، با شواهد مؤيد تفكر ما وفق بدهد.

 


هيوم اصطلاح «موضوعات اخلاقي» را به مفهوم بسيار وسيعي بكار مي‌برد كه نه تنها فلسفة اخلاق و نه فقط، به قول ما، «علوم اجتماعي» (يعني علم سياست و اقتصاد وسياست عملي) بلكه روانشناسي ومنطق را هم شامل مي شود كه به عقيدة او، نظريه‌اي است درباره اين كه وقتي ذهن مشغول استنتاج است چگونه كار مي‌كند. او حتي مبادي نقد ادبي را هم از جمله «موضوعات اخلاقي» تلقي مي‌كرد و مي‌خواست همة اين شكل‌هاي مختلف تحقيق را، به يك معنا، ‌علمي‌تر كند. اما وقتي دربارة وارد كردن «روش آزمايشي» در اين رشته‌ها صحبت مي‌كند، نبايد خيال كنيم كه قصدش، به اصطلاح امروز تبديل آنها به «علوم آزمايشي» است. روش آزمايشي، به عقيده هيوم صرفاً به معناي روش اتكا به تجربه است.

 

مي‌گويد مردم هر وقت وارد بحث درباره اين موضوعات اخلاقي مي شوند، بدون هيچ گونه شاهد و دليل واقعي، حرفهاي بي پايه مي‌زنند وبيشتر به سخنوري متكي مي‌شوند تا به استدلال و به جاي بررسي امور واقع، موعظه مي‌كنند. استدلال هيوم اين است كه بررسي امور واقع در بحث از موضوعات اخلاقي هم مثل علوم طبيعي كاملاً مهم و ضروري است. ارزش و احترامي كه او براي امور واقع قايل بوده در نوشته‌هايش در زمينه‌هاي اقتصادي، اجتماعي آشكار است، اعم از اين كه راجع به جمعيت شهرهاي باستاني بحث كند يا بازرگاني در دنياي جديد. البته وقتي امروز قضاوت مي‌كنيم، مي‌بينيم گاهي اشتباه مي كند، ولي هيچ وقت بي پايه حرف نمي‌زند.

 


بنابراين، هدف هيوم اين است كه از بيخ وبن، احترام تازه‌اي در مردم نسبت به واقعيات و حقايق محصول تجربه بوجود بياورد و هر گونه حرفي را دربارة جهان كه بر آن حقايق پي ريزي نشده باشد، نهي كند. علاوه براين، براين نكته نيز تأكيد كرديم كه وقتي او راجع به «وارد كردن روش آزمايشي استدلال» صحبت مي‌كند، مقصودش تجربه است نه آزمايش.

 

البته گاهي به ندرت بعضي چيزها در نوشته‌هاي او توصيف شده كه به ظاهر آزمايش تلقي مي شود، اما نه آزمايش به معناي امروزي‌اش. وقتي او را با يكي از معاصرانش، ديويد هارتلي[14]، مي سنجيم، مي‌بينيم هر دو مي‌خواهند خدمتي را كه نيوتن به فيزيك كرده، به ذهن بشر بكنند.

 

هر دو مي‌خواهند به كمك نظرية تداعي معاني[15] به آن مقصود برسند و بگويند معاني يا تصوراتي كه به نحو خاصي با هم ارتباط دارند (خواه از اين جهت كه بسيار به هم شبيه‌اند وخواه از جهت اين كه در تجربياتي كه نزد ما حاصل شده، از حيث زمان يا مكان هم‌جوار[16] بوده‌اند) خود به خود به سوي هم جذب مي‌شوند و يك كل متكثر و مركب بوجود مي‌آورند و تداعي در اينجا، بنا به تشبيه هيوم، مانند نيروي جاذبه يا گرانش عمل مي‌كند.

 

با همه‌ اينها،‌ در تاريخ روانشناسي، كسي كه مقامي به او تعلق مي‌گيرد هارتلي است نه هيوم. ره يافت هيوم بيش از آنكه به معناي متداول امروزي، «علمي» باشد، عمدتاً مفهومي و تحليلي و فلسفي است. هوسرل، بنيادگذار پديدار شناسي، درست به همين دليل از او تجليل مي‌كند و مي‌گويد هيوم نشان داده است كه راه‌هايي براي تحقيق دربارة ساخت ذهن وجود دارد كه وابسته به آزمايش در آزمايشگاه نيست.

 


شالوده ره يافت فلسفي كلي هيوم، نوعي نظريه ضمني درباره زبان و معناست. حاصل كلام او اين است كه واژه براي اين كه معنا داشته باشد، بايد با تصور مشخصي مرتبط باشد و اگر آن تصور راجع به جهان باشد، تا از تجربه اخذ نشده باشد، مضمون نخواهد داشت. پس بر طبق اين نظريه، اگر كسي بخواهد معناي فلان واژه را بداند، بايد به دنبال تجربه‌اي برود كه واژه از آن گرفته شده‌است.

 

اگر چنين تجربه‌اي وجود نداشته باشد، واژه دلالت تجربي نخواهد داشت. هيوم در جايي به فرقي قايل مي‌شود كه از نظر خودش اهميت حياتي دارد: فرق ميان فكر كردن و سخن گفتن كه البته، در اين مقوله، سخن گفتن، نوشتن را هم در برمي‌گيرد. ما فقط وقتي فكر مي‌كنيم كه با مفاهيم واقعي عمل كنيم، يعني مفاهيمي كه اگر هميشه كاملاً واضح نباشند، به هر حال از تجربه منشأ بگيرند.

 

اما وقتي حرف مي‌زنيم يا مي‌نويسيم، به ورطة استعمال عبارات تهي از محتوا كه به ظاهر به مفاهيم راجع مي‌شوند ولي هيچ مدلولي از هيچ قسم ندارند. اگر كسي جواب بدهد كه نه، اين طور نيست، لفظي كه من به كار مي‌برم (مثلا مفهوم ماهيت) دلالت بر مفهوم خاصي مي‌كند، هيوم مي‌گويد بسيار خوب، ولي اگر اين طور است، آن مفهوم از چه تجربة واقعي سرچشمه مي‌گيرد؟ و اگر مدعي نتواند به اين پرسش پاسخ بدهد، هيوم به جرأت نتيجه مي‌گيرد كه لفظ مورد بحث بي‌معناست[17].

 


اين رهيافت او را به ايجاد چيزي برانگيخت كه بعدها به «دو شاخة هيوم» معروف شد. به عقيدة او شما هر وقت به هر مجموعه‌اي از تصورات به نظر انتقادي نگاه مي‌كنيد، بايد دو سؤال بزرگ از خودتان بكنيد. سؤال اول اين كه: «آيا اين تصورات مربوط به امور واقع است؟» سؤال دوم اينكه: «آيا مربوط به نسبت بين تصورات (مثلاً در رياضيات يا منطق) است؟» اگر جواب هر دو سؤال «نه» باشد، هيوم مي‌گويد بيندازش در آتش چون ممكن نيست چيزي جر سفسطه و اوهام در بر داشته باشد. هيوم عجيب مي‌توانست آشغالها و مزخرفات فكري را نه تنها در فلسفه و سياست، بلكه همچنين در دين و هر زمينة ديگري از سر راه پاك كند. يقينان يكي از مهمترين كارهاي او در تاريخ فلسفه آن بوده است كه موهومات را جارو كند و دور بريزد.

 


يكي از موهومات خاص (يا به هر حال چيزي كه به نظر او موهوم مي‌آمده) و هيوم اتصالاً سعي در زدودن آن داشته است اين بوده كه ما مي‌توانيم حقيقت اغلب اموري را كه از ته دل به آنها معتقديم، ثابت كنيم. دلايلي را كه هيوم در اين مورد مي‌آورد، غالباً او را آدمي فوق العاده شكاك جلوه مي‌دهد. يك بار حتي مي‌گويد كه اگر كسي دلايل فلسفي را تا آخرين نقطه تعقيب كند، عاقبت به جايي خواهد رسيد كه ديگر هيچ اثري از اعتقاد در او نخواهد ماند.

 


اما از طرف ديگر، همچنين استدلال مي‌كند كه مطلقا محال است آدمي‌زادي بتواند مدام از هر جهت يكسره شكاك بماند. ولي نه به اين دليل كه شكاكيت تام و تمام خلاف منطق است، چون هيوم دلايل كساني را كه مي‌خواهند ثابت كنند شكاكيت عقلاً به نقض غرض منجر مي‌شود رد مي‌كند؛ بلكه به اين دليل ساده كه هيچ موجود بشري نمي‌تواند از عمل كردن و اعتقاد ورزيدن خودداري كند و با شكاكيت تمام عيار به زندگي ادامه بدهد.

 


با اين همه به نظر هيوم، تعقيب استدلال مبتني بر شكاكيت تا نتيجه نهايي بسيار سودمند است، چون در آخر كار عملاً ما مي‌توانيم، به قول او، به قسمي «شكاكيت مخفف» پي ببريم كه آنچه قابل اثبات است چقدر ناچيز است و بنابراين، از جزميت (يعني طرز فكري كه در قرن هجدهم به «شوق» معروف بود و امروز به آن «تعصب» يا «قشريت» مي‌گوييم) در امان مي‌مانيم. يكي از ويژگيهاي طرز فكر جزمي اين عقيده است كه بعضي حقايق را به نحوي مي‌شود ثابت كرد كه هر كسي از تصديق به آنها خودداري كند، لاجرم اخلاقاً فاسد و خبيث است و بايد محو و نابود شود.

 


چيزي ديگر كه هيوم انكار مي‌كند امكان بنا كردن دستگاههاي عريض و طويل مابعدالطبيعي است. اگر نتوانيم حتي به اين حد يقين تام پيدا كنيم كه فردا آفتاب طلوع خواهد كرد، چطور ممكن است حقايقي را دربارة كل كاينات ومنشأ آن به اثبات برسانيم؟ در چند گفت و شنود دربارة دين طبيعي، هيوم اين استدلال كلي را در باب دين به كار مي‌برد كه بسيار به آن توجه و علاقه دارد. دشمن بزرگ هدف تاخت و تاز فلسفي هيوم، آن دسته از معتقدات است كه او اسمشان را «خرافات» مي‌گذارد. به نظر او، خرافات خطرناك است، در حالي كه معتقدات فلاسفه در بدترين حد فقط خنده‌آور است.

 


آيا مي‌شود گفت كه هيوم نسبت به تواناييهاي ذهن انسان شكاك است نه نسبت به دنيا؟ من فكر نمي‌كنم او شك داشت كه جهان مستقلي مركب از اشياء مادي در زمان و مكان وجود دارد و حركات اين اشياء مادي با هم رابطة علت و معلول دارند و صورتهايي از آنها از طريق حواس در ذهن ما حاصل مي‌شود و اين صورتهاي ذهني گرچه در درون ما هستند، تصوير نسبتاً قابل اعتمادي از دنياي اطراف به ما مي‌دهند.

 

من تقريباً مطمئن هستم كه هيوم روي هم رفته به اين نظر درباره جهان كه شعور عادي به آن حكم مي‌كند، اعتقاد داشت. چيزي كه به آن عقيده نداشت اين بود كه هيچ قسمتي از اين نظريه را بشود عقلا ثابت كرد. اثبات اينكه هيچ جزيي از آن چنين است، از عهده ما بر نمي‌آيد. ولي با اين حال، اگر بخواهيم زنده بمانيم چاره نداريم جز اين كه فرض را بر چنين چيزي قرار بدهيم. هيوم نمي‌خواست نشان بدهد كه جهان چگونه است؛ فقط مي‌خواست نشان بدهد كه عقل چگونه است و پوچي بسياري از ادعاهاي عقل را ظاهر كند. به نظر من، نكته مورد نظر او ، بيچارگي ناتواني برهانهاي عقلي در مواجهه با اغلب حقايق ابتدايي است ...

 


به هر حال اگر منظور از شك به اين معناست كه مي‌شود در خصوص اجتناب از يك جنگ هسته‌اي به طور جدي شك كرد، تصور نمي‌رود او مثلاً در باب وجود اشخاص ديگر جداً شكي داشت. اما در نوشته‌هايش، بين دو فكر كشمكش ديده مي شود: يكي اعتقاد او به امكان تأسيس علمي كه موضوعش طبيعت انساني باشد و ديگري شكاكيتي كه به ناچار گريبان‌گيرش شده است.

 

هيوم مي‌گويد علم طبيعت انساني بايد بر دو چيز پايه گذاري شود: اول مشاهدة كار كرد ذهن خود ما و دوم مشاهدة اشخاص ديگر، يعني كساني كه وجودشان، بنا به فرض، مستقل از ماست و، باز بنا به فرض، به راههايي عمل مي‌كنند كه در ما و در ديگران تأثير مي‌گذارد. هيوم به هيچ معناي جدي شك ندارد كه چنين اشخاص ديگري وجود دارند و كارهايشان آثاري دارد. در واقع، مسلماً مي‌بايست ديوانه باشد كه در اين باره شك كند. چيزي كه انكار مي‌كند اين است كه اين گونه اعتقادها را بشود صرفا از طريق استنتاج منطقي بدست آورد. به نظر او برهان محض، خارج از حوزة رياضيات، هيچ نقشي در زندگي انسان ندارد.

 


هيوم به رياضيات، خصوصا به هندسه، توجه داشت و حتي زماني قصد كرده بود به تفصيل بيشتر دربارة آن مطالبي بنويسد. در مورد فيزيك، هميشه از نيوتن به لحن ستايش و اعجاب فراوان حرف مي‌زند و او را سر مشقي معرفي مي‌كند براي اين كه نشان دهد عقل و فكر انسان به چه پايه از موفقيت ممكن است برسد. با اين همه هيوم به صراحت مي‌گويد كه رشته هاي به راستي مهم تحقيق، علم سياست و علم اخلاق و نقد ادبي و منطق است.

 

البته همان طور كه گفتيم، واژه منطق را به معناي بسيار وسيعي به كار مي‌برد و غرضش علمي است ناظر بر قوة فهم انساني و اين كه وقتي ما استنتاج مي‌كنيم، چه در ذهنمان مي‌گذرد. هر چيز ديگري (از جمله مثلا فيزيك) در نظر او گرچه مهم است، در درجة دوم اهميت قرار دارد.

 

مي‌گويد مقدمتاً ضروري است كه حتي فيزيكي كه پايه‌هاي متين دارد بر نظريه‌اي كافي و وافي در باب كار كرد ذهن پي‌ريزي شود و به صراحت قايل به اين است كه: «هيچ مسألة مهمي نيست كه قطع و فصلش مشمول علم مربوط به انسان باشد» به نظر هيوم، انسانها (همين انسانهاي شوريدة درگير كشش و كوشش) از هر چيز ديگري مهمترند. و اين در حالي است كه او كاملاً به نادانيها و خشونتها و خرافات و كارهاي وحشتناك و حماقتهايي كه در تاريخ بشر منعكس است آگاهي دارد.

 

بسياري از فلاسفه به كل بر خلاف اين بوده‌اند و كليات عريض و طويل يا شايد تصور «بشريت» (به تفكيك از افراد بشري از قبيل من و شما) را مورد تأكيد قرار داده‌اند و حقيقت قصوا معرفي كرده‌اند. اموري مانند نظريه مُثُل افلاطون يا Geist [= روح] در هگل يا «وجود مطلق» در برادلي يا هر قسم كلي گويي ديگري در فلسفه، مثلاً دربارة مكان و زمان.

 


البته بايد تصديق كرد كه اولين بحث مبسوط در «رساله دربارة طبيعت انساني» مربوط به مكان و زمان است. ولي ظاهراً هيوم مقصود خاصي از اين كار دارد. متكلمين گفته بودند كه مكان و زمان آن قدر اسرار آميز و سرشار از تناقض است كه منصفانه نيست علم كلام را با چماق اين مسأله كوبيد. هيوم مي‌خواست نشان بدهد كه اين طور نيست و همين كه كسي پي ببرد كه مكان و زمان فقط ترتيب خاص حاكم بر ادراكات ماست نه موجودي اسرار آميز، آن تناقضات ظاهري هم مرتفع مي‌شود.

 

مثالي كه هيوم مي‌آورد اين است كه اگر بگوييم پنج نتي كه كسي روي فلوت مي‌زند «در زمان حادث مي‌شوند»، غرضمان به راستي جز اين نيست كه اين پنج نت به توالي يا پشت سر هم زده مي‌شوند. با اين حال، گرچه، همان‌طور كه گفتيم، بحث هيوم در باب زمان و مكان كاملا مبسوط است در واقع در طرح بزرگ او براي بنا كردن نظريه‌اي كافي و وافي در خصوص ذهن انسان و جامعة بشري، داراي نقش فرعي است.

 


نكتة مهمي كه هم اكنون از خلال گفته‌ها آشكار است اين است كه در عنوان فرعي معروف رسالة هيوم كه قبلاً نقل كرديم (كوششي براي وارد كردن روش آزمايشي استدلال در موضوعات اخلاقي) نه فقط به كلمات «روش آزمايشي استدلال» كه هميشه مورد چون وچراي مردم بوده، بلكه به كلمات «موضوعات اخلاقي» هم، معنا و اهميت خاصي داده شده است. آنچه هيوم حقيقتاً به آن توجه داشته، انسان و امور مربوط به انسان بوده است.

 


در مقدمة اين بحث، وقتي در اين باره صحبت مي‌كرديم كه هيوم از فلسفه به تاريخ‌نويسي روي آورد، عمداً گفتيم كه «به ظاهر به فلسفه پشت كرد» و نخواستيم بگوييم كه واقعاً از فلسفه روي گرداند. دليل اين امر يكي اين بود كه به نوشته بعدي او، چند گفت و شنود دربارة دين طبيعي، توجه داشتيم، و ديگر اين كه حتي بدون چند گفت و شنود هم هيوم نمي‌توانست به فلسفه پشت كند، چون توجه او به امور مربوط به انسان نه از فلسفه تفكيك پذير بود نه از تاريخ. بايد گفت كه تنها به تازگي اين طور شده است كه كلمة «فلسفه» معناي محدود فعلي را پيدا كرده است.

 

ولي هنوز هم در خيلي از آثار، آن كاربرد قديمي‌تر و گسترده‌تر باقي است به اين معنا كه هر تحقيق روشمند ومنظمي، به خصوص در باب طبيعت جهان و آدميان و جامعة بشري، يكي از انواع فلسفه تلقي مي‌شود. كساني كه درجة «دكتري فلسفه»[18] مي‌گيرند كمتر به معناي جديد و تخصصي كلمه، فلسفه خوانده‌اند و هرگز از اين گونه افراد انتظار نمي رود كه دربارة مسايل مورد گفت و گوي ما در اينجا مطالعه كنند. هيوم ممكن بود تصديق كند كه ما بعدالطبيعه يا فلسفه اولي را كنار گذاشته (گو اينكه نبايد فراموش كنيم كه حتي در چنين زماني سرگرم نوشتن چند گفت و شنود بود) ولي يقينا حاضر نبود بپذيرد كه از فلسفه دست كشيده است.

 


با اين حال اين حقيقت همچنان باقي است كه صرف نظر از مورد استثنايي ولي بسيار مهم چند گفت و شنود، هيوم از آنچه ما امروز اسمش را فلسفه مي‌گذاريم دست كشيد. بعد از اتمام «تحقيق درباره فهم انساني» و «تحقيق در مبادي اخلاق»، ديگر به فكر مسايلي از قبيل عليت و هويت شخصي نيفتاد، يا لااقل در آثار منتشر شده‌اش به اين فكر نيفتاد.

 

هرچند بايد وضع او را هم در نظر داشت. «رساله دربارة طبيعت انساني» عمدتاً با بي‌اعتنايي روبرو شده بود. هيوم اول فكر مي‌كرد شايد دليل اين امر طولاني بودن و غموض آن كتاب بوده است. بنابراين، «تحقيق دربارة فهم انساني» را نوشت. اما باز هم اثري از نقد و سنجش به نحوي كه او احساس كند جدي گرفتنش ضروري است، آشكار نشد.

 

هيوم اعتقاد راسخ داشت كه به طور كلي حق با اوست و بر اين تصور بود كه آنچه مي‌كند، مقدمة كار مفصل‌تري دربارة «موضوعات اخلاقي» است. بنابراين، فكر مي‌كرد وقتي هيچ كس به طور جدي به نقد و سنجش اين مقدمات دست نزده است و انتقادي نكرده كه او را به بازسنجي نظرياتش وادار كند، ادامه كار و زحمت بر سر مقدمات چه فايده خواهد داشت؟ به اين جهت، مي‌گويد كه وقت پرداختن به موضوعاتي كه خودش يقين دارد، داراي اهميت محوري است، همين حالاست و اين تحقيقاتِ داراي اهميت محوري عبارت بود از آنچه ما امروز اسمش ر «علوم اجتماعي» مي‌گذاريم نه «فلسفه».

 

البته به اين شرط كه تاريخ را هم تحت همين عنوان بگنجانيم چون، چنانكه اشاره شد، هيوم اول در مقام مورخ كسب شهرت كرد. منتها او تاريخ را به هيچ وجه جدا از علم جامعه نمي‌دانست كما اينكه مي‌گويد هر چه را در حوزة منطق ضرورت داشته، در كتاب اول «رساله دربارة طبيعت انساني» تكميل كرده است. به طور بسيار تقريبي مي‌شود گفت كه موضوع اين قسمت، مسألة روش در علوم اجتماعي بوده است، يا به تعبير ديگر، در اين بخش هيوم كاردهايش را تيز كرده و حالا وقت بريدن رسيده است.

 

البته او به فلسفة اخلاق هم كه كتاب سوم رساله را تشكيل مي‌دهد، پشت كرد. اما همان ملاحظاتي كه گفتيم در اينجا هم صدق مي‌كرد، به اين معنا كه او آنچه را از علم اخلاق به منظور نظريه‌پردازيهاي بعدي، به خصوص در جريان پروراندن «تحقيق در مبادي اخلاق»، لازم داشت بدست آورده بود. ولي نظرياتش در اين خصوص هم, با آن چنان توجه نقادانه‌اي روبرو نشده بود كه او را نسبت به لزوم بازسنجي آن متقاعد كند.

 


علاقه عمومي هيوم به امور بشري از نظريه يا، به هر حال، برداشتي دربارة طبيعت انسان مايه مي‌گيرد. هرچند اين رشته سر دراز دارد چون بيشتر آثار هيوم بعد از تحقيق «دربارة فهم انساني» و «تحقيق در مبادي اخلاق» در حقيقت وقف مطالعة طبيعت يا فطرت انساني در كردار و عمل شده است. آنچه هيوم هرگز درباره‌اش شك نداشت اين بود كه چيزي به نام طبيعت انساني وجود دارد.

 

اختلاف او با لاك بر سر همين بود. لاك عزم جزم كرده بود كه مفهوم گناه جبلي يا اصلي [يعني اين تصور را كه انسان طبيعتاً و فطرتاً‌ گناهكار است[19]] دور بياندازد و او به اين جهت اهميت بنيادي براي اين مسأله قايل مي‌شد كه هم فيلسوف بود و هم متفكر مذهبي. مي‌گفت ذهن هر كسي در موقع تولد مانند يك صفحة كاغذ پاك و سفيد است و در نوشته هايش دربارة تعليم و تربيت اظهار عقيده مي كرد كه با روش تربيتي مي‌توانيم افراد را به هر شكلي كه بخواهيم در بياوريم.

 

اين نظر را بسياري از متفكران فرانسوي عصر روشنگري پذيرفتند و معتقد شدند كه براي رساندن انسان به حد كمال، مي‌شود از آموزش و پرورش استفاده كرد. اما هيوم به هيچ وجه عقيده نداشت كه انسان اين چنين يكسره نرم و چكش‌خوار و، بنابراين، خواه از راه تعليم و تربيت و خواه به وسيلة تغييرات اجتماعي، كمال پذير است. اعتقاد راسخ او اين بود كه هر انساني طبيعتاً داراي بعضي انفعالات يا احساسهاست، از قبيل حب ذات و آزرده شدن از آزار و تمايل جنسي، كه در سراسر تاريخ بشر ثابت و استوار بوده است.

 

بعضي از جوامع بيش از جوامع ديگر در مهار كردن يا ميدان دادن به اين احساسها توفيق داشته‌اند ولي خود احساس هميشه باقي بوده است.نظر هيوم داير بر اينكه طبيعت بشر عمدتاً هميشه همين بوده كه هست، بعضاً از دانش او دربارة عهد باستان مايه گرفته است. معلومات او در اين زمينه به طور شگفت انگيزي وسيع بود. دربارة ادبيات و تاريخ يونان و روم اطلاعات عميق داشت و يكي از اموري كه سخت توجهش را جلب مي‌كرد اين بود كه رفتار انسان در آن جاهاي به كلي متفاوت و زمانهاي دور دست و شكلهاي ديگر جامعه، حتي در خيلي از جزئيات عيناً همان طور بوده كه در حيات او در پيرامونش مشاهده مي‌شد.

 


او به خصوص به تاكيتوس[20] و سيسرون[21] و سخنانش درباره انسان و جامعه بشري توجه داشت. نه فقط به مورخان ، بلكه به شعرايي مثل اويديوس[22]هم وسيعا ارجاع مي‌داد. مطابق معمول آن عصر به آثار نويسندگان لاتين زبان بيشتر علاقه داشت تا به يونانيها، چون معتقد بود كه آثار لاتين نشان مي‌دهند كه احساسات بشر از زمان روميها به بعد چندان تغييري نكرده و شاهد پايدار بودن طبيعت انساني است.

 

با اين همه هيوم گمان نداشت كه عقيده به اين امر نياز به شواهد فراوان دارد و بر عكس، مطلب را واضح مي‌دانست، كما اين كه مي‌بينيم اسم مهمترين كتابش را «رساله درباره طبيعت انساني» گذاشته و مسلم گرفته است كه انسانها طبيعت و سرشتي دارند. در يكي از مقالاتش وارد اين بحث مي‌شود كه آيا مطابق گفتة بعضي از متكلمين، طبيعت انسان يكسره فاسد وتباه است وحتي كارهاي به ظاهر كاملا نيك و پسنديده‌اي كه از او سر مي‌زند درحقيقت, آلوده به شائبه خود خواهي و غرور و حب به ذات است، يا بر طبق گفتة‌ ديگران، انسان سرشتي خداگونه دارد.

 

هيوم، مطابق معمول هر دو نظر را رد مي‌كند و مي‌گويد طبيعت انسان نه كاملا فاسد است(و عقيده دارد بعضي افراد مي‌توانند براستي خيرخواه ومهربان باشند) ونه داراي خصوصياتي است كه عاقلانه بشود وجودشان را فقط در نيمه خدايان سراغ كرد. البته او در واقعيت مسأله ترديد ندارد. به نظر او، نكتة مورد اختلاف، چگونگي فطرت بشر است، نه اين كه آيا چيزي به اين نام وجود دارد يا نه.

 


وقتي از دريچه زمان خودمان به آثار هيوم نگاه مي‌كنيم، چيزي كه ما را (باز از نظر اين عصر) تحت تأثير قرار مي‌دهد، امروزي بودن بسياري از نوشته‌هاي اوست. مثلاً يكي از اموري كه در اين بحث مورد گفتگوي ما بود، توجه هيوم به مسأله «خود» است كه در چند سال اخير محور بعضي از جالب توجه‌ترين افكار فلسفي در انگلستان بوده است.

 

به عنوان نمونه، برنارد ويليامز اسم يكي از كتابهايش را «مسايل خود»[23]گذاشته و كارل پوپر با همكاري جان اكلز كتابي به نام «خود و مغزش»[24]نوشته است. يا براي اينكه شاهد ديگري آورده باشيم دانشمندان قرن بيستم عميقا دربارة وجود يا عدم رابطة عليت، به خصوص در زمينه فيزيك كوانتوم، سرگشته و حيران بوده‌اند و اين يكي از مسايلي است كه هيوم به آن طرز گرانبها و فراموش نشدني آن را صورت بندي كرده است.

 

يا اگر به تاريخ اخير فلسفه نگاه كنيم همين ديروز بود كه اير، مهمترين نماينده مكتب پوزيتيويسم منطقي در جهان انگليسي زبان اتصالا تأكيد مي‌كرد كه تعاليم محوري آن مكتب «عمدتاً از هيوم سر چشمه مي‌گيرد». بنابراين، مي‌بينيم كه آنچه هيوم گفته هميشه به نحوي با فلسفه معاصران ما در زمان حيات خودمان ارتباط داشته است. يكي از مسايلي كه هيوم آن را برجسته كرده و در قرن بيستم هم مطالب فراوان دربارة آن نوشته شده، مسأله استقراء است كه تاكنون ذكري از آن نكرده‌ايم.

 

صورت مسأله بدين قرار است كه وقتي راجع به امور دنيا فكر مي‌كنيم، به چه دليل موجه بر اساس مصاديق جزيي نتايج كلي مي‌گيريم؟ اين مسئله هم رابطة نزديك دارد با آنچه قبلاً دربارة عليت مي‌گفتيم. برگرديم به قضيه آن پسرك و توپش كه وقتي به زمين مي‌خورد دوباره بر مي‌گشت. فرض كنيد پسرك روز دوشنبه توپ را به زمين بزند و دوباره سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه وتا هر زمان كه بخواهيد اين كار را تكرار كنيد. هر دفعه كه اين كار را مي‌كند توپ برمي‌گردد.

 

هيوم كاملاً تصديق دارد كه پسرك رفته رفته معتقد مي‌شود كه هر وقت اين كار را بكند، توپ بر مي‌گردد يا كم كم اين انتظار در او بوجود مي‌آيد كه توپ از جايش بلند شود. معناي اين هر دو حرف از نظر هيوم يكي است. تنها مشكل اين است كه اين اعتقاد چطور به وجود مي‌آيد. واضح است كه پسرك اين اعتقاد را از هيچ اصل پيشين و مقدم بر تجربه و متيقني، يا هيچ نوع اصل متعارفي بي نياز از برهان، نگرفته است.

 

نه فقط پسرك از چنين اصلي خبر ندارد، اساسا چنين اصلي نيست كه كسي از آن خبر داشته باشد و به نظر هيوم ، اصول متعارفي تنها متعلق به رياضيات است و ما بدون توسل به حد وسط، هيچ «امر واقعي» را كه اطلاعي دربارة رويدادهاي دنيا به ما بدهد (از قبيل اين واقعيت كه «هر توپ لاستيكي وقتي به زمين خورد ، بر مي‌گردد» يا «اين توپ بر خواهد گشت») نمي‌توانيم مستقيماً از اصول رياضي استنتاج كنيم.

 


بسياري از فلاسفه معاصر ما بحث خواهند كرد كه حتي اگر نتوانيم همان طور كه نتايج حاصله در رياضيات را به برهان ثابت مي‌كنيم، نتايج بدست آمده درباره امور واقع را هم به اثبات برسانيم، با وجود اين باز معقول است كه در اين شرايط، به قول آنها، به «ستنتاج استقرايي»[25]دست بزنيم و مثلاً بگوييم توپ لاستيكي ديگري هم اگر به زمين بخورد، بلند خواهد شد.

 

هيوم اگر بود، از اين قبيل فلاسفه مي‌خواست كه به تفصيل درباره اين استنتاج توضيح بدهند. اگر مي‌گفتند كه بلند شدن توپ از فلان اصل كلي علمي راجع به اجسام كشسان لازم مي‌آيد، او جواب مي داد كه دلايل ما برا پذيرفتن آن اصل هم دقيقا از مقولة همان دلايلي است كه بر اساس آنها انتظار داريم توپ لاستيكي ديگري هم اگر به زمين بخورد، برگردد. تجربة گذشتة ما در خصوص رفتار اجسام كشسان اين انتظار خاص را در ما راجع به چگونگي رفتار آن اجسام در مواردي كه هنوز تجربه نشده، ايجاد كرده است. بنابراين، مسأله كلي همچنان به جاي خود هست كه تجربه گذشته چطور ممكن است نتيجه‌اي را دربارة آينده توجيه كند؟

 


اگر مدافعان استقراء در صدد توسل به اصل باز هم كلي تري، مانند اصل يكساني يا يكنواختي طبيعت، بر مي‌آمدند، هيوم مجدداً مي‌پرسيد كه دليل اعتماد به صحت اين اصل چيست آيا غير از اين واقعيت است كه انتظارات ما در گذشته هميشه بيهوده نبوده است؟ ولي چطور اين واقعيت ثابت مي‌كند كه انتظارات ما در آينده هم بر‌آورده خواهد شد؟ به نظر هيوم، هر كوششي براي توجيه استنتاجهاي مربوط به امور واقع، هميشه به چيزي از اين قبيل بر مي‌گردد كه : «وقتي دوشنبه يا سه شنبه يا چهارشنبه يا هر روز ديگري توپ را به زمين زدم، توپ برگشت.» اما او همچنان بر سر حرف خودش باقي است كه اين به هيچ وجه منطقا توجيه نمي‌كند كه فردا هم اگر توپ را به زمين زديم، توپ از جا بلند خواهد شد[26].

 


البته هيوم حتي يك لحظه هم منكر اين نيست كه ما حقيقتاً انتظار داريم كه توپ فردا هم از جا بلند شود. ولي اين به نظر او، از آن جهت نيست كه هيچ استدلالي انتظار ما را توجيه كند؛ انتظار داريم كه توپ وقتي به زمين خورد بلند شودصرفاً به اين جهت كه اين جزء طبيعت انساني ماست كه انتظار داشته باشيم آنچه در گذشته روي داده در آينده هم باز روي بدهد. هيوم تا اندازه‌اي با ذكر جزئيات شرح مي‌دهد كه اين امر چگونه صورت مي‌گيرد و چه ساز و كارهاي رواني در آن دخالت دارند.

 

از اين گذشته، به تصور او، ما در اين عادت انتظار با ساير جانوران شريكيم. البته او اذعان دارد كه جانوران قادر به رسيدن به اين حكم كلي تجربي نيستند كه مثلا سگ پيش خود فكر كند هر وقت صاحب من برايم سوت كشيد، مي‌خواهد مرا با خودش به گردش ببرد. ولي مي‌گويد ما هم اكثر اوقات چنين قدرتي نداريم. تنها چيزي كه داريم بعضي انتظارات است بعد از حصول بعضي تجربه‌ها. چون بعضي از حيوانات هم كمابيش به همين نحو واكنش نشان مي‌دهند، حق با ماست كه به آنها هم قدرت تفكر و استدلال نسبت بدهيم.

 


اين امر بين هيوم و دكارت كه معتقد بود فقط انسان داراي قدرت تفكر است، فاصلة بعيدي ايجاد مي‌كند. دكارت عقيده داشت كه جانوري كه به نظر مي‌رسد فكر مي‌كند، صرفاً به طور مكانيكي در آن زمان نسبت به يك محرك خارجي واكنش بروز مي‌دهد. هيوم بر خلاف دكارت اين مطلب را واضح فرض مي‌كند كه جانوران مي‌توانند استدلال كنند: البته نه استدلال رياضي، بلكه درست به همان نحو كه ما معمولاً در زندگي روزانه استدلال مي‌كنيم و مثلاً وقتي صداي مخصوصي به گوشمان مي‌خورد، نتيجه مي‌گيريم كه اتوبوس در حال نزديك شدن است.

 

به عقيدة هيوم، اين نشان مي‌دهد كه اينگونه استنتاجها به وسيلة ساز و كارهاي ساده رواني امكان پذير مي‌شوند، نه به كمك روشهاي پر طول و تفصيل منطقي. مي‌گويد تعقل چيزي نيست مگر «ساز و كار شگفت انگيز و غير قابل فهمي در نفس ما» البته «غير قابل فهم» نه با اين معنا كه نتوانيم بگوييم وقتي استنتاج مي‌كنيم چه روي مي‌دهد، بلكه به معناي اين كه دليلي نيست كه ذهن ما به اين شيوة خاص كار كند و بر اساس اقتران امور با همديگر كه در گذشته تجربه شده، انتظاراتي در ما بوجود بياورد. بنابراين، وقتي هيوم مي‌گويد جانوران به مراتب از آن چه فلاسفه گاهي تصور كرده‌اند، متعقل‌ترند، مقصودش در عين حال اين است كه خود ما هم به مراتب از آنچه معمولاً تصور مي‌كنيم به غرايزمان وابسته‌تريم.

 


دوستداران هيوم اغلب بشدت مخالف اين برخورد او با مسأله بوده‌اند و بنابراين، نظر او را به مراتب ساده‌تر بيان كرده‌اند كه: «بر اساس اين مقدمه كه امور در گذشته به طرز معيني با هم مقترن بوده‌اند، به هيچ طريق صحيح و معتبري نمي‌توان نتيجه گرفت كه در آينده هم به همان طرز با هم مقترن خواهند بود.» البته شك نيست كه هيوم چنين چيزي مي‌گويد، اما آنچه مي‌گويد به هيچ وجه منحصر به اين نيست.

 


ظرافت و باريكي نكته در اين است كه تا پيش از عصر خود ما تصور مي شد قانون علمي، قضيه‌اي صادق و كلي است كه بر تعدادي از مشاهدات يا آزمايشها يا مصداقها پي ريزي شده است. يكي از شواهد شيرين اين موضوع، از تاريخ تدريس فلسفه بدست مي‌آيد. دركتابهاي درسي منطق كه از مدتها پيش از هيوم به طور وسيع مورد استفاده بود، يكي از مثالهايي كه هميشه تكرار مي شد اين بود كه «هر قويي سفيد است».

 

البته شكي نبود كه حقيقتاً از هزاران سال قبل هر قويي كه به چشم هر اروپايي خورده بود سفيد بود. هزاران هزار قو ديده شده بود و حتي يكي نبود كه سفيد نباشد. ولي بعد كه اروپاييها استراليا را كشف كردند، قوي سياه هم كشف شد. اين شاهد شگفت انگيزي است بر اين واقعيت كه هر چند هزار (و بلكه هر چند ميليون يا هر چند ميليارد) باري هم كه مشاهده شده باشد فلان چيز چنين و چنان است، لازم نمي‌آيد كه دفعة بعد هم همان‌طور باشد. مشاهده هر قدر هم به دفعات متناهي صورت بگيرد و تعداد دفعات هر اندازه هم فراوان باشد، هيچ نتيجة كلي از آن ضرورت منطقي لازم نمي‌آيد والبته در دنياي واقعيات، هر مشاهده اي كه انسان واقعاً انجام دهد يا بتواند انجام بدهد، به ناچار دفعاتش متناهي است.

 

از طرف ديگر، چون هر قانون علمي، قضيه‌اي نا محصور و كلي است، پس بنابر آنچه گفتيم بايد بپذيريم كه نمي شود آن را از مشاهداتي كه مدتهاي مديد تصور مي‌شد شالودة آن است، منطقاً استنتاج كرد. چنين بينشي انفجار ايجاد مي‌كرد يا حتي شايد بتوان گفت به هرج و مرج منجر مي‌شد.

 

كساني كه نخستين بار حرف هيوم را فهميدند به نظرشان اين طور مي‌رسيد كه او زير پاي علوم را جارو مي كند[27]. مسلم اين كه اين افراد تصور مي‌كردند نتايجي كه نيوتن بدست آورده تا ابد ثابت و محرز است. اما امروز حتي خود دانشمندان عموماً قبول دارند كه هيچ نظرية علمي هرگز به كلي بي نياز از تصحيح نيست و اصل بر اين است كه در زماني ممكن است اين نظريه بر افتد.

 

فلاسفه علم براي حفظ عقيدة سابق، مدتي مي‌گفتند آينشتاين غير از اين كاري نكرده كه نظرية گسترده‌تري ابداع كند و مكانيك نيوتن همچنان صحيح است و به شرط رعايت بعضي شرطهاي خاص، هنوز ممكن است جايي در آن پيدا كند. ولي اين حرف درست نيست. مكانيك نيوتن در دامنة وسيعي از اوضاع و احوال هنوز به كار مي‌آيد، اما در پاره‌اي از مسايل، نيوتن به كلي با نظريه نسبيت آينشتاين تضاد دارد و انسان به ناچار نتيجه مي‌گيرد كه اگر حق با آينشتاين باشد، نيوتن در بعضي از نكات خطا كرده است.

 

همين طور، به طريق اولي، نه شيمي لاووازيه را مي‌شود با نظريه سابق فلوژيسون[28]سازگار كرد و نه داروين را با لامارك آشتي داد. فلسفه هيوم پس از اين كه عاقبت بعد از بيش از يك قرن غفلت مورد مطالعة جدي واقع شد، يقينا در ايجاد اين برخورد جديد با علم و مسلم گرفتن اين كه علم مصون از لغزش نيست، بسيار مؤثر بود. البته بايد تصديق كرد كه هيوم در آلمان كانت را از «چرت جزمي»[29]اش بيدار كرد. معنايي كه كانت از اين عبارت اراده مي‌كند اين است كه او قبلا به امكان تأسيس ما بعدالطبيعة جزمي[30]معتقد بوده است.

 

اما در سالهاي بعد، عقيدة عمومي بر اين قرار گرفت كه چون كانت جواب هيوم را داده، پس ديگر احتياجي به مراجعه به هيوم نيست. در انگلستان، يكي از پيروان كانت به نام گرين[31] براي نجات هيوم از بوتة فراموشي زحمت فراوان كشيد. ولي طنز قضيه در اين است كه گرين عمدتاً مي‌خواست از هيوم به عنوان سلاحي بر ضد مكتب تجربي استفاده كند و فكر مي‌كرد او از راه برهان خلف نشان داده‌است كه عقيده به اصالت تجربه سر‌انجام به شكاكيت تام منتهي مي‌شود.

 


برتراند راسل در «تاريخ فلسفه غرب»[32] مي‌گويد كه ما از بسياري جهات هنو از هيوم جلوتر نرفته‌ايم. راسل هم در تشريحي كه در باب فلسفه هيوم مي‌دهد، راجع به همان مسايل عمده‌اي بحث مي‌كند كه ما بحث كرديم، يعني عليت و آيا اين كه قوانين علمي را مي‌شود بر استقراء پي ريزي كرد و بالاخره مسألة «خود» و بعد مي‌گويد هيوم در هر يك از اين زمينه‌ها مسايل بنيادي را صورت‌بندي كرده كه تا امروز به طور قانع كننده حل نشده است.

 

متأسفانه راسل هنوز درست مي‌گويد، هر چند تقريبا هر روز شاهد نتايج كوششهاي جديدي هستيم كه براي حل مسايلي كه هيوم مطرح كرده‌است از چاپ بيرون مي‌آيد. البته، به همين وجه، افلاطون هم به مسايلي بسيار بنيادي اشاره كرده كه هنوز هيچ فيلسوفي به نحو عموماً قانع كننده موفق به حلشان نشده است. سؤال كردن و طرح مسايل در فلسفه به مراتب آسانتر از نتيجه‌گيريهاي مورد پذيرش عموم است.

 

با وجود اين، شخص بايد نبوغ داشته باشد كه سؤالهاي به راستي بنيادي را صورت‌بندي كند و مسايلي را ببيند كه پيشتر از آنها غفلت شده بود. افلاطون و هيوم هر دو چنين كاري كرده‌اند. البته سؤالهايي كه آنها كرده اند در نتيجة مساعي فلاسفة بعدي تغيير شكل داده است؛ ولي كسي كه اين سؤال‌ها را جدي نگيرد، فيلسوف نيست.

 


اما پس از همة اين سخنان بايد ديد كه هيوم چطور آدمي‌بود؟ احساسي كه از خواندن آثارش دست مي‌دهد اين است كه با مردي آراسته به صفات انساني و فوق العاده جذاب روبرو هستيم. دوست اقتصاددانش، آدام اسميت، گفته‌است كه براي يك انسان ممكن نيست بيش از اين به درجه كمال نزديك شود.

 

زندگينامه نويسان اخيراً در جزييات زندگي هيوم تفحص كرده‌اند وحتي به يك مورد از هيچ عمل رذيلانه يا موذيانه‌اي در او برنخورده‌اند. گاهي ممكن است كمي ملاحظه كار به نظر برسد كه به هيچ وجه غير طبيعي نيست. هيوم آرائي در خصوص دين داشت كه در جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كرد مقبول عامه نبود.

 

با وجود اين، دوستانش مي‌بايست متقاعدش كنند كه بيشتر احتياط به خرج بدهد و به اصرار آنها بود كه از انتشار چند گفت و شنود دربارة دين طبيعي در زمان حياتش منصرف شد. گاهي هم شايد كمي مغرور و خود پسند باشد. اما با توجه به وضعي كه داشت، گذشت كردن از اين نقيصه آسان است، چون او نمي‌توانست از قدرت فكري فوق العادة خودش آگاه نباشد.

 


اگر مرابه بزم فلاسفه در بهشت دعوت مي‌كردند، دلم مي‌خواست پهلوي هيوم بنشينم، گو اين كه فكر مي‌كنم مثلا افلاطون از او فيلسوف بزرگتري است. هيوم گرمي و انسانيت دارد، تظاهر و ادعا در كارش نيست و در عين حال هم ظريف و بذله گوست هم جدي. خودش مي‌دانست كه به علت بيماري طولاني روده به مرگ نزديك مي‌شود.

 

با وجود اين، حتي در آستانه مرگ و تا وقتي از ضعف مزاج يكسره از پا در نيامده بود، همچنان از دوستانش با همان خوشرويي هميشگي پذيرايي مي‌كرد. گزارش آخرين روزهاي حياتش را به روايت جيمز بازول در دست داريم. بازول منتظر بود با مردي وحشت‌زده روبرو شود. اما هيوم، برخلاف انتظار، آنچنان خوش خلقي و متانتي نشان داد كه بازول سخت پريشان شد.

 


اين يكي از مصاديق آن حكم معروف است كه سبك نگارش هر كس آيينه خلق وخوي اوست. سبك نگارش هيوم تأثير عظيم در ديگران گذاشت. شوپنهاور كه خودش يكي از بزرگترين استادان نثر آلماني بود، مي‌گفت كه سعي دارد آن طور به آلماني بنويسد كه هيوم به انگليسي مي‌نوشت. برتراند راسل كه شايد بهترين نثر فلسفي را در اين قرن نوشته (و جايزه ادبي نوبل را برده)، پيداست كه خواسته و دانسته تحت تأثير شيوة نگارش هيوم بوده است.

 

همين طور اير كه در فلسفه يكي از زبر دست ترين نويسندگان در دوره ماست. محاسن مورد نظر هيوم در نثر نويسي يكي رواني بود و ديگري شيوايي كه امروز ديگر به هيچ وجه عموماً حسن به شمار نمي‌آيد و اخيراً ديدم كسي مي‌گويد اين گونه چيزها «قديمي شده و ور افتاده» و ديگر در خور اعتنا نيست. تصور مي‌كنم اسكار وايلد بود كه يك بار گفت خطر قابل فهم نوشتن اين است كه ممكن است مچمان باز شود. اكثر معاصران ما ديگر، برخلاف راسل و اير، حاضر نيستند تن به چنين خطري بدهند.

 

اما اينجا مسأله سبك فقط به معناي سبك نگارش مطرح نيست. هيوم و بعداً راسل و اير و چند فيلسوف ديگر، ادامه دهنده شيوه انگليسي خاصي در فلسفه گويي بوده‌اند كه از اول در بيكن و هابز و حتي پيش از آنها در ويليام آكمي كاملا نمايان است. فلاسفة پيرو اين سنت هميشه سعي داشته‌اند مطالب را روشن و روان بيان كنند و ديدة نقاد داشته باشند و دليل بياورند و آنچه را واقعا در دنيا مي‌گذرد مد نظر قرار بدهند.

 

هيچ كدامشان بنا را بر پذيراندن اين مطلب به ما نمي‌گذارد كه بعضي ذوات اسرار آميز برتر از حس و تجربه[33] وجود دارد. بناي كار را بر كمترين تعداد ممكن از ذوات مي‌گذراند و مي‌گويند اين ذوات را مي‌شود به تجربة عادي و فراتر از آن به تجربه ظريف علمي پيدا كرد. اين سبك فلسفه‌گويي نسبتا بي ادعاست و دست پايين را مي گيرد، گو اينكه ممكن است به نتايجي كاملا بر خلاف آراي عامه برسد، و به خصوص در صدد بزرگ جلوه دادن انسان نيست. هيوم شايد نمونة اعلاي اصحاب آن باشد .

 


ره يافت فلسفي هيوم مشكل اساسي‌اي بوجود مي‌آورد كه بايد پيش از پايان اين بحث مطرح كنيم. هيوم به ما نشان مي دهد كه اغلب چيزهايي كه مسلم مي‌گيريم، چيزهايي است كه نه به آنها واقعا علم داريم و نه هرگز مي‌توانيم علم داشته باشيم. از طرف ديگر مي‌گويد و (كاملا به حق) كه ممكن نيست بتوانيم بدون بسياري از اعتقادها و عمل كردن به آنها، به زندگي ادامه بدهيم. خوب، ولي حالا كه اين طور است، چه ملاكهاي بايد براي قبول اعتقادات اختيار كنيم؟

 

اگر علم پيدا كردن ميسر نيست، چگونه بايد اعتقادهايي را كه پذيرفتنشان عقلايي است از اعتقادهايي كه پذيرفتنشان عقلايي نيست فرق بگذاريم؟ اين سؤال بسيار مشكل است. هيوم جايي در رساله وعده مي‌دهد كه دقيقا بگويد تفاوت (به قول خودش) «شوق شاعرانه» با «اعتقاد جدي» در چيست. اما به اين وعده وفا نمي‌كند.

 

در اوقاتي كه حالت شكاكيت بر او غلبه دارد، طوري مي‌نويسد كه گويي تنها تفاوت در اين است كه وقتي به چيزي اعتقاد جدي داريم، تصوراتمان زنده تر و روشنتر و قوي‌تر از لحظاتي است كه به اصطلاح، فقط در عالم خيال سير مي كنيم. ولي در اوقات ديگر، رفتار «مرد فرزانه» را از رفتار «عوام» فرق مي‌گذارد. مي‌گويد «مرد فرزانه» هر اعتقادي را، هر قدر هم زنده و قوي، اگر ريشه‌اش به اقترانات دايمي نرسد، رد مي‌كندو از سخنان اوست كه : «مرد فرزانه به تناسب دلايل و شواهد موجود به امور معتقد مي‌شود» فراموش نكنيم كه هيوم مخالف سر سخت، به قول خودش، خرافات است و، بنابراين، بايد راهي داشته باشد كه نشان بدهد عيب معتقدات خرافي در چيست، چون به هر حال بايد بپذيرد كه مردم به اين گونه معتقدات غالبا ايمان قوي پيدا مي كنند.

 

شكاكيت و نقادي به آساني در يك اقليم نمي‌گنجند.


با همه اينها، هر قدر هم از آنچه هيوم در اين باره مي‌گويد ناراضي باشيم بايد تصديق كنيم كه كسي كه اين مشكل آزاردهنده را پيش كشيد او بود. فرض كنيد پذيرفتيم كه قوانين علمي به هيچ معناي دقيق و مطلق قابل اثبات نيستند و حتي احتمال صدقشان هم چندان قوي نيست. پس چرا با وجود اين بهتر است كه همان طور كه تكنولوژيستها هميشه عمل مي كنند و موفق مي‌شوند، ما هم به گفته‌هاي دانشمندان تكيه كنيم تا به تصورات پوچي كه به مغز اين و آن مي رسد و در كتابهاي پر فروش شبه علمي چاپ مي‌شود؟

 

اين روزها كه اختلافا ت بين دانشمندان دربارة امور غالبا حياتي از نظر بشر، هر روز در رسانه‌ها سر صدا بلند مي كند، پاسخ به اين سؤال به جاي آسانتر شدن، سخت‌تر مي‌شود. بنابراين تصور نمي كنم پاسخ ساده‌اي براي اين سؤال وجود داشته باشد. يكي از جوابها اين است كه مثلا بر خلاف تعليمات فلان مرشد هندي كه تازه سر از تخم در آورده، فرضيه علمي تابع كند و كاو و رسيدگي دقيق و بي‌گذشت است.

 

يكي از دلايل اعتراض به گرايش روز افزون دانشمنداني كه پيش از اين گونه مداقه و كندوكاو، به عجله «اكتشافاتشان» را اعلام مي‌كنند، همين است. فضيلت خاص علم در اين بوده كه نقد و سنجش را به صورت نهادي در آورده است. كار اين گونه دانشمندان، پايه آن فضيلت را سست مي كند.

 

در عصر هيوم، علم از اين نظر هنوز در مرحلة تكوين بود. نكتة ديگر اين كه يافته‌هاي علمي با هم ارتباط منظم دارند و حد اعلاي عدم منافات ميانشان مشهود است. مثالي كه در مورد قوي سياه زديم، نمونة خوبي نبود. مشاهدات عامه نشان داده بود كه هر قويي سفيد است؛ قضيه جنبه علمي نداشت .

 

همه مي‌دانيم كه در هر نوعي از موجودات غالبا تفاوت رنگ وجود دارد چنان كه مثلا در سگ و خرگوش ديده‌مي‌شود. بنابراين، وقتي قوي سياه در استراليا كشف شد فقط اختلالي در يك نماد شاعرانه بوجود آمد و به هيچ وجه در علم خللي ايجاد نشد. اگر كسي به قويي برخورده بود كه في المثل انيدريد كربونيك استنشاق مي‌كرد ئيدروژن پس مي‌داد، يا اثري از DNAدر او پيدا نمي‌شد، آن وقت چنين خللي بوجود مي‌آمد.

 


فعلا جاي اين نيست كه اين مسأْله مسحور كننده را بيش از اين بكاويم. اما هيچ كدام از چيزهايي كه گفتيم نبايد حمل بر اين شود كه قضاياي علمي از تصحيح بي نيازند. تنها حرف اين است كه براي جدي گرفتن مدعيات علمي دلايل قوي وجود دارد، همان طور كه دلايل قوي هست براي جدي گرفتن مدعيات مورخان يا ساير محققان، ولو بپذيريم كه اين گونه افراد غالبا اشتباه مي كنند، كما اينكه دفتر راهنماي تلفن و برنامه ورود و خروج قطارها هم ممكن است غلط داشته باشد.

 


احساس من اين است كه امروز اكثر مردم، از جمله بيشتر افراد تحصيل‌كرده، تصور مي‌كنند علم مجموعه‌اي از امور قطعي ثابت شده است و فرض را بر اين مي‌گذارند كه پيشرفت علمي عبارت از افزودن امور قطعي تازه‌اي به مجموعة موجود است. هر كس چنين تصويري از علم داشته باشد، از گفتة هيوم بايد عبرت بگيرد. به عبارت ديگر، هيوم علاوه بر بسياري خاصيتهاي ديگري كه براي ما دارد، هنوز كاملا قادر است آسودگي خاطر ما را بهم بزند.

 

هيوم متفكري بسيار ناآرامي برانگيز است، به خصوص براي عدة كثيري كه، خواه دانشمند علوم طبيعي باشند خواه اهل ادب، هنوز اعتقادراسخ دارند كه در علوم طبيعي جايي براي تخيل نيست و متأسفانه شيوة آموزش علوم در مدارس هم به جاي اين كه جلو اين فكر را بگيرد، به آن دامن مي‌زند. اين گونه افراد معتقدند كه براي رمان نويسي يا نقاشي يا كارگرداني فيلم مخيلة قوي لازم است، اما علم چيزي جز اين نيست كه وقتي كسي سرگرم فلان آزمايش است، فقط نگاه كند و ببيند چه مي گذرد و بر پاية اين گونه مشاهدات كنترل شده، مقداري محاسبه كند و بعد يك قانون علمي بيرون بدهد.

 

چنين تصوري البته ياوه است. شك نيست كه خيلي از دانشمندان علوم طبيعي قوة تخيل و ابداع ندارند و كار يكنواخت مي‌كنند؛ ولي خيلي از رمان نويسها و هنرمندها و كارگردانها هم همين‌طورند و كارشان يكنواخت و بي‌روح است. هر كشف بزرگي وحتي كشف هر اصل نسبتا كم اهميت و كوچكي نه فقط محتاج آزمايش و استدلال دقيق است، بلكه به جولان قوة تخيل و ابداع نياز دارد.

 

در رساله دربارة طبيعت انساني، هر چند انديشة هيوم جلوتر مي‌رود، تخيل هم كه در ابتدا صرفاً قوة حصول صور خيالي نسبتا خفيف و بي رمقي از امور مركب حس نشده معرفي مي‌شد، نقش مهمتر و خلاق‌تري پيدا مي كند. (خفيف و بي‌رمق كه گفتيم، يعني به نسبت خاطره‌ها). نظر هيوم اين است كه حتي عادي‌ترين مشاهدات ما دربارة دنياي اطرافمان، متضمن به‌كار انداختن قوة تخيل است. اين طور نيست كه به نحو انفعالي محض جهان پيرامون‌مان را به حس درك كنيم.

 

اگر چنين بود، ما مي‌مانديم و يك سلسله حسيات محض. اين كه ما اشياء را به تفكيك از حسياتمان درك مي كنيم، فقط به علت فعاليت دائم قوة تخيلمان است. هيوم به دليل محوريتي كه براي تخيل قايل است كم كم به اين عقيده مي‌رسد كه آنچه ما امروز اسمش را «واقعيت خام يا محض» مي‌گذاريم با «نظريه», تفاوت مطلق ندارد. اين عقيده كه امروز بسيار رواج پيدا كرده يكي از جذاب‌ترين و در عين حال نا آرامي برانگيزترين ويژگيهاي فلسفة هيوم است.

 


بركنده شدن شناخت ما و جهان از يكديگر و فضايي كه در نتيجة اين كار براي ديده‌هاي تازه بوجود مي‌آيد، با مجالي كه به خلاقيت مي‌دهد، مي‌تواند بسيار آزادي بخش باشد. آينشتاين يك بار گفته است كه اگر هيوم را نخوانده بودم، هرگز جرأت واژگون كردن علم نيوتن را پيدا نمي‌كردم. دو چيز در اينجا با هم توأمند: يكي قدرت بر هم زدن آرامش خاطر به نحو عميق و ديگري قدرت آزاد كردن و برانگيختن قوة تخيل و ابداع. خواندن آثار هيوم هنوز هم مانند روزي كه او اين آثار را مي‌نوشت، با همان طراوت و تازگي اين دو كار را براي ما مي‌كند.

 


[1]
John passmore, Hume's Intentions.

[2]
. براين مگي /فلاسفة بزرگ/ ترجمة عزت‌الله فولادوند/ص 7

[3] David Hume, a Treatise of Human Nature.

[4] David Hume, An Enquiry Concerning Human Understanding.

[5] David Hume, An Enquiry Concerning the Principles of Morals.

[6] War of the Austrian Succession (1740-48). «نام جنگي بين اتريش و پشتيبانانش، انگلستان و هلند، از يك طرف، و پروس و فرانسه و اسپانيا از طرف ديگر، كه پس از مرگ (1740) امپراتور شارل ششم بر سر جانشيني دخترش ماري ترز در گرفت ...» (دايرةالمعارف فارسي)(مترجم)

[7]
St. David's Street

[8] David Hume, Dialogues Concerning Natural Religion.

[9] Adam Smith (1723-90). اقتصاددانان نامدار اسكاتلندي و و نويسندة كتاب تحقيق در ماهيت و علل ثروت ملل كه از حيث شهرت و نفوذ جهاني كمتر كتابي در اين علم به پاي آن رسيده و پاية اقتصاد سياسي و بازرگاني آزاد در آن گذاشته شده است. (مترجم)

[10] James Boswell(1740-85) . اديب اسكاتلندي و نوسينده كتاب معروف زندگي سموئل جانسون كه يكي از بزرگترين شاهكارهاي زندگي‌نامه نويسي در جهان است.(مترجم)

[11] .constant conjunction

[12] . سخني كه با اين همه تأكيد و به عنوان سخني تازه و بديع از هيوم نقل شد، بيش از هزار سال پيش مرحوم بوعلي سينا در كتاب شفا همان را به صورتي دقيق‌تر فرموده است. ايشان در الهيات شفا ص270 مي‌فرمايند: «و اما الحس فلايؤدي الاّ الي الموافاة و ليس اذا توافي شيئان وجب ان يكون احدهما سببا للاخر و الاقناع الذي يقع للنفس لكثرة ما يورده الحسّ و التجربة فغير متأكد علي ما علمت» يعني: «حسّ تنها به همراهي و توالي دو امر پي مي‌برد و صرف اينكه دو امر همراه باشند، لازم نيست كه يكي از آن دو سبب ديگري باشد و اينكه مي‌بينيم نفس در اثر كثرت مشاهده و تجربه قانع مي‌شود (كه يكي علت ديگري است) اين مسئله همان گونه كه پيشتر نيز دانستي كافي نيست.» به اين ترتيب مي‌بينيد كه حرف هيوم هزار سال پيش در فلسفة اسلامي بيان شده است كه اگر انسان در درك و اثبات مسئلة عليت بخواهد به يافته‌هاي حسي اكتفاء كند. هرگز چنين چيزي امكان پذير نيست. مشكل در اينجاست كه قانون عليت يعني رابطة ضروري ميان علت و معلول امري است عقلي و كساني مانند هيوم كه تجربه‌گراي محض هستند از درك و اثبات آن عاجزاند.
نكتة ديگري كه در متن گفته شد اين بود كه مواردي را ما درك مي‌كنيم كه دو شئ مانند شب و روز به دنبال هم مي‌آيند ولي رابطة عليت و معلوليت با يكديگر ندارند. اتفاقا اين نكته دليل خوبي است بر اين كه رابطة عليت چيزي غير از تعاقب و توالي دو شئ است. به اين معنا كه ما به طور مسلم بين شب و روز و آتش و حرارت تفاوت احساس مي‌كنيم. يعني در شب و روز تعاقب را مي‌بينيم بدون آن كه رابطة عليت و معلوليت را احساس كنيم ولي در آتش و حرارت علاوه بر تعاقب رابطة ضروري علي و معلولي را نيز درك مي‌كنيم.
مطلب ديگري كه در متن مطرح شد آن است كه علت مفهومي تجربي است، نه منطقي. اين سخن نيز نادرست است. زيرا برطبق تحقيقات فلاسفة اسلامي، عليت و معلوليت نه مفاهيمي تجربي‌اند و نه مفاهيمي منطقي. بلكه نوع ديگري از مفاهيم هستند كه به آنها معقولات ثانية فلسفي گفته مي‌شود. براي توضيح بيشتر در مورد اين دسته از مفاهيم «اينجا را كليلك كنيد».
اين را هم اشاره كنيم كه اگر ما منكر رابطة علي و معلولي شويم هيچ استدلالي نمي‌توانيم بكنيم. زيرا هر استدلالي مبتني بر عليت مقدمات براي حصول نتيجه است. يعني مقدمات ضرورتاً به نتيجه مي‌انجامند و با انكار رابطة‌ عليت ربط ضروري مقدمات و نتايج نيز انكار مي‌شود و در نتيجه راه هرگونه استدلالي سدّ مي‌گردد.(س)

[13] . اين سخن نيز پذيرفتني نيست. زيرا كساني كه مي‌گويند علت مرگ ومير فلان بيماري است سخن نادرستي نگفته‌اند و حتي اگر تحقيقات پزشكي نيز به اين منجر شود كه آن بيماران بهبودي پيدا كنند باز هم در صحت اين سخن كه فلان بيماري علت مرگ و مير بوده است ترديدي ايجاد نخواهد شد. تنها تفاوت در اين است كه پزشكان توانسته‌اند با كشف دارويي تازه آن بيماري را از ميان ببرند. بنابراين از اين به بعد هم اگر كسي به آن بيماري دچار شود ولي داروي مورد نظر را به كار نبرد باز هم همان بيماري علت مرگ او خواهد بود. پس در نتيجه بيماري هنوز هم علت مرگ است و دارو نيز از همان ابتدا و پيش از كشف پزشكان سبب و علت بهبودي است. و عليت و سببيت هيچ يك هرگز از ميان نخواهد رفت.(س)

[14] David Hartley (1705-57). پزشك و فيلسوف انگليسي و صاحب تحقيقاتي دز زمينة تداعي معاني. (مترجم)

[15] Association of ideas

[16]
contiguous

[17] . پذيرش چنين سخني مساوي است با اين كه ما بسياري از مفاهيم اساسي و مهم در زندگي انسان را دور بريزيم و بگوييم نامفهوم و نامعقول است. تقريباً همة مفاهيم اخلاقي از قبيل خوبي و بدي و زشتي و زيبايي و عدالت و ... همچنين بسياري از مفاهيم حقوقي از قبيل مالكيت و حق حاكميت و آزادي و ... همگي بي‌معنا هستند. زيرا هيچيك از آنها قابل تجربه نبوده و تجربي محسوب نمي‌شوند. بسياري از مفاهيم مهم فلسفي و ديني نيز بايد از قاموس لغات بشر حذف گردند. حتي بسياري از تئوري‌هاي علمي كه قابل تجربه نيستند نيز بايد بي‌معنا تلقي گردند مثلاً تئوري نسبيت انيشتين را بايد سخني نامفهوم بدانيم.(س)

[18] در انگلستان و امريكا، درجه «دكتري فلسفه» يا به اختصار Ph.D. عنوان قديمي است كه در هر رشته‌اي از علوم و فنون ممكن است به طالبان اعطا شود و به هيچ وجه نه ربطي به فلسفه دارد و نه مستلزم خواندن آن رشته است. اما از آنجا كه فلسفه يا حكمت در قديم همه دانشها را در بر گرفته است، كسي كه مدارجي را مي‌گذرانده و به اصطلاح، به درجه اجتهاد مي‌رسيده، «دكتر فلسفه» يا «حكيم» خوانده مي شده است، چنانكه حتي امروز بعضي كسان در كشور ما، پزشك را حكيم مي‌گويند و ما هنوز از بزرگاني مانند فردوسي با لقب حكيم ياد مي كنيم. (مترجم)

[19] . اين سخن از اعتقادات مسيحيان است. آنان معتقدند كه گناه آدم و حوا كه سبب خروج آنان از بهشت شد به نسل آنان نيز منتقل گرديد و بنابراين همة فرزندان آدم از بدو تولد با گناهي ذاتي متولد مي‌شوند. آنگاه مي‌گويند كه حضرت عيسي (ع) كه به اعتقاد آنان پسر خداست به صليب كشيده شد تا خداوند گناه ذاتي بشر را ببخشد و راه ملكوت را بر آنان بگشايد. البته در دين شريف اسلام هيچ اثري از اين خرافات ديده نمي‌شود. (س)

[20] Tacitus (نام كامل او كورنليوس تاكيتوس) (حدود 55-117ميلادي). سياستمدار و خطيب و مورخ معروف رومي.(مترجم)

[21] Cicero (تلفظ به زبان اصلي لاتين: كيكرو؛ به فرانسه سيسرون كه در فارسي متداولتر است، نام كامل او: ماركوس توليوس كيكرو) (43-106 ق.م.) سياستمدار و خطيب و فيلسوف رومي، معاصر يوليوس قيصر (مترجم)

[22] Ovidius (نام كامل او : پوبليوس اويديوس ناسو) (حدود 17-43ميلادي) شاعر بزرگ رومي. (مترجم)

[23] Bernard Williams, Problems of the Self.

[24] Karl Popper (in collaboration with J.C. Eccles), The Self and Its Brain

[25]
Inductive inference

[26] . تمام اين سخنان دور از ذهن و باطل از تجربه‌گرايي محض ناشي مي‌شود. بايد گفت كه اگر ما همانند هيوم به همين شكل جزما بر تجربه‌گرايي پافشاري كنيم و بر حس‌گرايي تعصب بورزيم، به نتايجي جز نتايج هيوم نخواهيم رسيد و به اين ترتيب هيچ اصل و قاعدة كلي نخواهيم داشت كه بتوانيم از آنها استنتاجهاي منطقي كنيم.(س)

[27] . سخنان فوق همان اشكال معروفي است كه در مورد ظني بودن استقراء ناقص مطرح است. اين اشكال هزاران سال پيش در منطق مطرح شده است و در كتابهاي معتبر منطقي همچون شفاي مرحوم بوعلي سينا به آن پرداخته شده است. خلاصة‌ مطلب آن است كه استقراء ناقص هرگز يقين‌آور نيست و از اين‌رو نمي‌توان از آن به نتايج كلي علمي و يقيني دست‌ پيدا كرد. اما منطقيون از اين راه استدلالهاي تجربي را كه بر استقراء مبتني هستند، تصحيح مي‌كنند كه مي‌گويند، استدلالهاي تجربي همگي بر يك قياس مخفي استوارند و از اين‌رو يقين‌آور هستند. (س)

[28] Phlogiston theory. «فرضيه‌اي قديمي در باب احتراق ... در اواخر قرن هفدهم ... [كه بر طبق آن] در هر جسم قابل اشتعال ماده‌اي بيرنگ و بي بو و بي طعم و بي وزن كه همان فيلوژيستون است وجود دارد كه هنگام احتراق از آن خارج مي‌شود. نظريه فلوژيستون تا زمان لاووازيه كه براي اولين بار چگونگي واقعي احتراق را روشن ساخت، مقبول بود.» دايرة المعارف فارسي(مترجم)

[29] Dogmatic slumber كانت خود اين عبارت را در كتابي به نام پيشگفتار بر هر مابعدالطبيعه آينده يا تمهيدات بكار برده است و مي‌گويد هيوم چرت جزمي مرا پاره كرد. (مترجم)

[30] Dogmatic metaphysics.

[31] T.H.Green (82-1836). فيلسوف ايده آليست انگليسي.(مترجم)

[32]
B.
Russell, History of Western Philosophy.

[33]
Transcendental 

برگرفته از: تبیان
گردآوری و تنظیم:گروه فرهنگ و هنر پرشین پرشیا
www.persianpersia.com/artandculture

مروری بر دیگر مطالب 'فلسفه و اندیشه'



تازه های فلسفه و اندیشه